زندگی آگاهانه با انتخاب نقش‌های صحیح در صحنه زندگی

از یک قرار ساده تا یک سؤال جدی
درباره‌ی نقش‌هایی که ناخواسته بازی می‌کنیم‌
هفته گذشته با یکی از دوستان قدیمی در فضای مجازی چت می کردیم و حال و احوال و گفتگو که دوستم پیشنهاد دیدار حضوری را داد تا از نزدیک و بیشتر با هم گپ بزنیم
. قرارمان بام تهران شد ؛ یک کوه‌پیمایی ساده، یک قهوه‌ی داغ، و چند ساعت حرف زدن برای خالی شدن دل و سرگرم شدن ذهن برای ساعاتی
مسیر کمی یخ زده بود بارش شب گذشته و سرمای هوا جاده بام را لغزنده کرده بود
. آدم‌ها با احتیاط راه می‌رفتند، هر کسی حواسش به قدم‌های خودش بود. دوستم کمی دیر رسید. مثل خیلی وقت‌ها، با همان لبخند آشنایی که بیشتر شبیه عادت بود تا حال خوب.
هنوز درست راه نیفتاده بودیم که گفت:
«واقعاً خسته شدم. هر چی تلاش می‌کنم، انگار زندگی یه قدم جلوتر از منه.»
این جمله را زیاد شنیده‌ام.
احتمالاً شما هم.
وقتی زندگی «برایمان» اتفاق می‌ سازد به ساز خودش ،به انتخاب خودش .
چند قدم جلوتر، نفس‌هایمان تندتر شد و شیب مسیر بیشتر و راه سخت تر .
او شروع کرد به شمردن دلایل:
شرایط بد، آدم‌های اشتباه، اقتصادبیمار ،خانواده، گذشته…
نه اینکه اشتباه بگوید.
همه‌ی این‌ها واقعی‌ بودند و قابل درک
اما وسط حرف‌هایش یک چیز آشنا بود:
او خودش را وسط ماجرا نمی‌دید. و من به این فکر کردم که درست همین جا هست که
که ما آرام‌آرام وارد یک نقش می‌شویم؛
نقشی که خیلی از ما خوب بلد هستیم ایفا کنیم : قربانی.
قربانی کسی نیست که رنج کشیده؛
قربانی کسی است که باور کرده انتخابی ندارد.
که فکر می‌کند زندگی «سرش آمده»، نه اینکه او هم در ساختنش سهم داشته.
دوستم همچنان می گفت و من در لابه لای گلایه های او و صدای کوبش باتوم هایمان به زمین سخت و سنگی به این فکر می کردم که
این مسیر ،این کوه چقدر شبیه زندگی است .
کوه‌پیمایی چیز عجیبی است.
یکی جلوتر راه را باز می‌کند و به پشت سری ها هشدار خطرات مسیر را می دهد .
یکی پشت سر، فقط پا جای پای بقیه می‌گذارد.
یکی هم ایستاده غر می‌زند که چرا مسیر این‌قدر سخت است.
و یکی هم از روبرو با لبخندی بر لب و خدا قوتی بر زبان می آید و رد می شود .
دوستم همچنان از مشکلات ریز و درشتی که با آنها. دست به گریبان بود می کفت و من اما
بیشتر به آدم های دور و اطرافم نگاه می کردم و می اندیشیدم که ما آدم ها دقیقاً همین نقش‌ها را در زندگی بازی می‌کنیم:
یکی همیشه منتظر است کسی بگوید چه کار کند
یکی همه را نجات می‌دهد و خودش جا می‌ماند
یکی فقط تماشا می‌کند و نظر می‌دهد
یکی هم زیر بار سرزنش خودش له می‌شود
و عجیب‌تر اینکه اغلب فکر می‌کنیم این «خودِ واقعی» ماست،
در حالی که فقط نقشی است که به آن عادت کرده‌ایم.
کنار یک سکو ایستادیم تا نفسی تازه کنیم
یک مکث وسط مسیر
ایستادیم و به چشم انداز مقابل نگاه کردیم
شهر زیر پایمان بود؛ شلوغ، خاکستری، خسته از بر دوش گذاشتن هوای آلوده و سنگین .
همان شهری که هر روز از آن شکایت می‌کنیم.
به دوستم گفتم:
«تا حالا فکر کردی شاید مسئله فقط این نیست که زندگی و مسیر پیش رو سخته،
بلکه این هم هست که تو خودتو توی چه نقشی گذاشتی؟»
نگاهم کرد. چیزی نگفت.
اما می‌دانستم سؤال، کار خودش را کرده.
شاید برایش تلنگری بود و من ادامه دادم
تا حالا به این فکر کردی که نقشت را کمی تغییر بدهی ؟
پارادایم‌شیفت یعنی همین
پارادایم‌شیفت الزاماً انقلاب نیست.
گاهی فقط عوض کردن یک جمله در ذهن است:
به‌جای «نمی‌تونم»بگویی «سهم من چیه؟»
به‌جای «مجبور شدم‌ بگویی «انتخاب کردم»
به‌جای «یکی باید درستش کنه»بگویی «من از کجا شروع می‌کنم؟»
اینجاست که نقش‌ها عوض می‌شوند:
قربانی، جایش را به قهرمان معمولی می‌دهد؛
نه قهرمان افسانه‌ای، فقط کسی که مسئول است.
مفعول، تبدیل می‌شود به فاعل؛
حتی اگر انتخابش سخت یا اشتباه باشد.
پیرو، کم‌کم رهبر زندگی خودش می‌شود؛
نه برای دیگران، برای خودش. خوب من و دوستم در این مورد با هم زیاد صحبت کردیم و نقطه نظرات هم را شنیدیم ولی واقعیت این است که
مسئله فقط شخصی نیست
حقیقت تلخ این است:
جامعه‌ای که همه منتظرند کسی نجاتشان دهد،
همیشه ناامید، عصبانی و طلبکار می‌ماند.
ما از وضعیت جامعه گله می‌کنیم،
اما کمتر می‌پرسیم خودمان چه نقشی در آن داریم.
وقتی مسئولیت زندگی‌مان را نمی‌پذیریم،
وقتی فقط شاکی‌ایم و کنش نداریم،
وقتی همیشه «دیگری» مقصر است،
در حال تمرین همان چیزی هستیم که از آن ناراضی‌ایم.

در راه برگشت، هوا سردتر شده بود،
اما حرف‌ها کمتر.
دوستم گفت:
«شاید باید یه جاهایی قبول کنم که خودمم توی این وضع سهم دارم.»
همین جمله کافی بود.
نه برای حل همه‌چیز،
برای شروع.
زمستان هنوز هست. سرما ،آلودگی هوا ،فشار اقتصادی و مشکلات خانوادگی
مسیر هنوز لغزنده است.
اما نقش‌ها… قابل انتخاب‌اند.
شاید نتوانیم واقعیت های موجود در زندگی در محیط پیرامونمان را عوض کنیم،
اما می‌توانیم تصمیم بگیریم
در این مسیر تماشاگر نباشیم.
ما عادت کرده‌ایم از جامعه، اقتصاد، آدم‌ها و زمانه گله کنیم.
حق هم داریم.
اما کمتر از خودمان می‌پرسیم:
اگر همه منتظر تغییرند،
پس چه کسی قرار است شروع کند؟
اگر همه قربانی‌اند،
پس فاعل این داستان کیست؟
شاید مسئله این نباشد که دنیا جای سختی است،
شاید مسئله این است که
ما هنوز تصمیم نگرفته‌ایم چه نقشی می‌خواهیم در آن داشته باشیم.
شاید زندگی همیشه همین باشد؛
مسیرهایی لغزنده، هوایی سرد و سؤال‌هایی بی‌جواب.
اما قبل از اینکه از سختی راه شکایت کنیم،
بد نیست لحظه‌ای بایستیم و از خودمان بپرسیم:
من الان در زندگی‌ام چه نقشی بازی می‌کنم؟
قربانیِ شرایط هستم یا قهرمانِ انتخاب‌هایم؟
تماشاگرم یا کسی که هرچند آهسته، اما راه می‌رود؟
شاید پاسخ همین سؤال‌ها،
اولین قدم برای عوض شدن مسیر باشد.
وقتی از کوه پایین می‌آمدم،
به این فکر می‌کردم که شاید هیچ‌کدام از ما قرار نیست ناگهان قهرمان شویم.
شاید فقط کافی است
یک جاهایی دیگر نگوییم «نمی‌شود»،
یک جاهایی مسئولیت انتخاب‌هایمان را بپذیریم،
و یک روز، خیلی معمولی، تصمیم بگیریم تماشاگر نباشیم.
حالا نوبت شماست.
اگر امروز به زندگی‌تان نگاه کنید،
صادقانه بگویید:
الان در کدام نقش ایستاده‌اید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط