صف نان طولانی نبود ،اما ایستادن در آن انگار تمام نمیشد.
آقایی که نوبتش بود تعداد خیلی زیادی نان میخواست و حوصله همه را سرآورده بود.
بعضی صفها کوتاهندها ولی زمان را کش میآورند .
یاد چراغ قرمز پشت چهارراه افتادم ،سه دقیقه تمام نشدنی.
خانم جلویی من مدام صفحه گوشیاش رت بالا و پایین میکرد.
نه عکس نگاه میکرد و نه پیامی را چک میکرد ،فقط عدد و رقمها را .
بیآنکه سرش را بلند کند گفت:”دلار دوباره بالا پریده”
هیچ کس تعجب نکرد حتی هیچ کس نپرسید چقدر ؟
شاید لازم هم نبود ،این روزها خود”پریدن “خبر است .
از ته صف مردی گفت:”سکه که دیگه ول کرده موشکی میپره …طلا از اون بدتر.
چند نفر آه کشیدند و سر تکان دادند ،شاید زیر لب واژه موشک را هم زمزمه کردند .
مرد جوانی زیر لب چیزی را انگار محاسبه میکرد و حتی به نظرم لبخند هم میزد ،از آن خندههای کوتاه که بیشتر تلاشی است برای دوام آوردن انگار.
کیسه پارچهای نان را د دستم جابجا کردم .
خالی بود اما سبک نبود .
نانها یکی یکی و با شتاب از تنور بیرون میامدند .
همه شبیه هم و همه داغ.
قیمت انواع نانها روی شیشه چسبانده شده بود اما کسی اصلا به آن نگاه هم نمیکرد.
زن دوباره گفت “ادم نمیدونه پولش را جه کار کنه ،نگهش داری آب میشه ،خرجش کنی،کم میاد.
“آب ” میشه
این دو کلمه در ذهنم ماند.
مردی در حالیکه نانهایش را جمع میکرد زیر لب گفت :این مملکلت یکی را میخواهد این اوضاع را جمع کند.
جملهاش میان بخار نانهای داغ گم شد .
هیچ کس چیزی نگفت .
صف آرام جلو رفت .
حرفها اما هنوز دور قیمتها و سکه و دلار و گرانی میچرخید.
نان را گرفتم و در کیسه پارچهای گذاشتم .
چند قدم دور شده بودم پسرکی با گونی پلاستیکی بر دوش کنارم آمد ،خاله برایم نون میخری؟
به صفی که حالا خیلی طولانی شده بود نگاه کردم و از داخل کیسه نان را دراوردم و به او دادم .
و بیاختیار گوشیام را از کیفم بیرون آوردم و قیمت دلار را نگاه کردم .
کیسه نان خالی دستم بود .
خالی بود ولی سنگین ،خیلی سنگین.


آخرین دیدگاهها