_من همینم که هستم .
_اخه چرا لجبازی می کنی ، تغییر یه عادت بد اینقدر سخته ؟
_ای داد بی داد . بابا یه ادم هفتاد ساله را که دیگه نمی شه عوض کرد .
بفهم اینو.
این قسمتی از مکالمه یه خانم و آقا بود که تو مطب دکتر و روی صندلی های کنار من نشسته بودند .
نه اینکه من ادم فضولی باشم و بخواهم استراق سمع کنم .
نه اصلأ اینجوری نبود ، حتی یه کتاب هم برده بودم که تو زمان انتظار بخونم ولی خوب نشد و بدون اینکه بخوام درگیر گفتگوی نه چندان اروم همسایه های کناری شدم .
و با خودم فکر کردم کتاب های صوتی و هندزفری گزینه های بهتری برای طی کردن زمان انتظار در مطب دکترها هستند .
باید یه تغییر در طرز فکرم و تعصبم نسبت به کتاب های کاغذی ایجاد کنم.
خلاصه بی خیال خوندن کتاب شدم بستمش و در کیفم گذاشتم وآروم سرجایم نشستم .
ولی صحبت های آن خانم و اقا و اصرار خانم به تغییر و مرغ آقا که یه پا داشت و هیچ جور حاضر به استفاده از پای دوم نبود باعث شد ذهن من آروم نگیره و دست من را هم بگیره و با خودش به گذشته ببره .
حدود هفده ،هجده سال پیش بود .
هفته دوم اردیبهشت ماه .
با چند تا از دبیرها تو دفتر مدرسه نشسته بودیم و مشغول نوشیدن چای در زنگ استراحت بودیم .
ان موقع ها من در یک مدرسه دولتی خوب در خیابان نیاوران تدریس می کردم و رابطه دوستانه و قابل قبولی با شاگردانم داشتم .
هفته معلم بود و ما ضمن نوشیدن چای از برنامه مدرسه برای گرامیداشت روز معلم حرف می زدیم و در باره هدیه مدیر حدس و گمان می بافتیم .
که ناگهان صدای داد و فریاد از اتاق معاون مدرسه به دفتر معلم ها هجوم اورد و چرت شیرین حاصل از هدیه به دست نرسیده را بد پاره کرد .
_ دیگه مزاحمت های شما از حد گذشته .
_وقت و بی وقت می آیید و وقت ما را می گیرید .
_مگه ما بیکاریم اینجا اخه .
کلمه ها رگباری شلیک می شد و هم من و هم بقیه خوب می دونستیم قضیه از چه قراره .
هدف این تیرباران خانم اعطمی مادر عاطفه یکی از بچه های سال دوم ریاضی بود.
دختر فوق العاده باهوش ، درسخون و با ادب و از اون بچه هایی که به قول معروف favorite یه معلم هستند .
اما داستان مادر عاطفه چی بود ؟
یه خانم ریزه میزه و اتفاقأ خیلی به ظاهر آروم .
ولی از درون همیشه نگران و مضطرب . یه ترس گنگ یه تردید موذی همیشه باهاش بود و اگر هر روز به مدرسه نمی آمد و این دلشوره ها را با خود نمی آورد دیگه کم کم هفته ای سه روز تو دفتر مدرسه نشسته بود و از هر کسی سر راهش قرار می گرفت از دخترش می پرسید .
از وضعیت درسی اش گرفته تا سلامتی.
سوال های تکراری که شاید خیلی هم به جواب هایشان نه نیاز داشت و نه اهمیت می داد فقط باید می پرسید .
عاطفه امروز تونست به پرسش های پای تخته جواب بده ؟
دستش را به عنوان داوطلب بالا برد ؟
سر کلاس رنگش نپریده بود ؟
فشارش نیافتاد ؟
این سوال ها و صد و یک سوال مشابه هم ما را خسته کرده بود و هم دختر بیچاره را انگشت نما و خجالت زده .
عاطفه با من رابطه خوبی داشت و گاهی برایم درد و دل می کرد .
می دونستم پدرش هم از این رفتار ازاردهنده مادر در امان نیست و او که کارمند بانک بود هم با تلفن های پی در پی و مراجعات گاه و بی گاه حضوری همسرش در معرض از دست دادن شغلش قرار گرفته بود .
و البته هر دو بیشتر نگران خودش و سلامتی اش بودند .
خلاصه آن روز صلاح دیدم به دفتر معاون بروم و به قولی پادرمیانی کنم و به بحث پایان بدم .
آن ساعت کلاس نداشتم و به قول همکارها برنامه ام سوراخ داشت .
از خانم اعظمی که حالا دیگه داشت گریه می کرد و با اینکارش معاون را حسابی معذب کرده بود خواستم به دفتر معلم ها بیاد.
روی لبه صندلی نشست و پاهایش را تکان می داد ، یک فنجان چای از آبدارخانه برایش اوردم ،کنارش نشستم و گداشتم با نوشیدن چای کمی اروم بگیره .
و بعد از چند دقیقه با چشم هایی که دویدن ترس را می شد در انها دید به من خیره شد و شروع به حرف زدن کرد .
از سال ها پیش گفت ، خیلی خیلی پیش.
وقتی خانم اعظمی دانشجوی رشته ریاضی محض در شهر رشت بوده و دور از خانواده که ساکن تهران بودند .
در همان سال ها که زلزله شهرهای زیادی از گیلان را در هم کوبید و در ان شب شوم که او مهمان خانه یکی از همکلاسی ها در شهر رودبار بوده است و از معدود افرادی که از زلزله جان سالم بدر بردند .
دوستش و تمام افراد خانواده قربانی این اتفاق شدند و او که به قصد دستشویی که بیرون خانه و در حیاط بوده از اتاق خارج شده بود از اوار در امان مانده و اما
از آن زمان دچار اختلال استرس پس از سانحه یا همان PTSD شده .
ولی مشکل اصلی اینجا بود که هیچ کس نه خودش و نه خانواده این اختلال را جدی نگرفته و در پی درمان ان بر نیامده بودند.
حتی یه جورهایی با این دلواپسی ها و اضطراب ها خو گرفته و به بودنشون عادت هم کرده بود.
خانم اعظمی یه نفس حرف می زد و برای کارها و رفتار نامعقولش عذر و بهانه می تراشید و یه چورهایی انها را توجیه می کرد .
برایش یه فنجان دیگه چای اوردم و فرصت کردم ازش بپرسم : نمی خواهی تغییر کنی ؟
فکر نمی کنی دیگه زمان تغییر این ذهنیت ناپایدار و پریشان احوال رسیده؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت : منظورتون چیه ؟
شاید از من توقع این برخورد را نداشت .
شاید زیادی رک و صریح حرف زده بودم .
شاید لازم بود .
نمی دونم ولی هرچه بود خودش را جمع و جور کرد و گفت :
تغییر بعد از این همه سال .
اصلأ چه تغییری ؟ چی را باید تغییر بدهم .
در دلم گفتم : خیلی چیزها و بیشتر از همه ذهن بیچاره ای که در دام تو افتاده .
ولی
باید محتاط بودم نمی تونستم بهش بگم تو ،هم نیاز به درمان داری و هم یه خانه تکانی اساسی در رفتار و افکار .
تا جایی که موقعیت و زمان بهم اجازه می داد باهاش حرف زدم و از ترومای عاطفی و روش های درمان آن گفتم و تکنیک SEDONA را معرفی کردم که نوعی جایگزینی در ذهن است و به نوعی سبب تغییر باورها می شود. ازش خواستم در باره آن تحقیق کند . حتمأ به کارش می امد.
او باید در زمینه لزوم تغییر ذهنیت مطالعه می کرد و بعد دانشش را به عمل تبدیل می کرد .
و ان روز من احساس کردم او آمادگی تغییر سطح ارتعاشی ذهنش و خالی کردن آن از غبارها و سیاهی را دارد .
شاید کمی زیاده روی کردم ولی فکر می کردم این فشار لازم است .
او باید خودی بهتر ،منطقی تر و آرام تر را از لایه های ذهنی اش بیرون می کشید و جایگزین خود فعلی می کرد . او ناگزیز به این تغییر سازنده بود.
به هر حال ان روز گذشت .
رفت و امد خانم اعظمی به مدرسه کمتر شد و از عاطفه شنیدم حرف های ان روز من تا حدود زیادی سبب تغییر رفتار مادرش شده .
ولی واقعأ چرا خیلی از ما در مقابل تغییر مقاومت می کنیم حال انکه تغییر را می توان یکی از بهترین فضایل اخلاقی انسان دانست .
باید قبول کنیم امروزه انسانی موفق می شود که بتواند در خود و افکار خود تغییری منطبق با شرایط موجود ایجاد کرده و قدرت تغییر داشته باشد .
بیاییم به تغییر به شکل یک سفر نگاه کنیم که در ان مسیر مهم تر از مقصد است و این سفر را می توان به اهستگی و با سرعت پایین طی کرد . و شناخت راه درست و دقت در طی مسیر باعث می شود بیشتر از زیبایی های راه لذت ببریم و وقت تلف شده نداشته باشیم .
در واقع تغییر مفهومی بسیار گسترده دارد و می تواند در تمام ابعاد زندگی ما تاثیر بگذازد .
فکر کنیم اگر خواندن کتابی باعث تغییر نگرش و رفتار ما نشود در واقع یادگیری هم صورت نگرفته و کاری بی فایده بوده .
یا اگر داشتن ارتباط با فزد یا اشخاصی سبب بهبود عملکرد ما در زندگی و تغییر لایف استایل ما نشود باز هم از یادگیری عقب مانده ایم .
در واقع یادگیری و اموزش به دنبال تغییر معنا پیدا می کنند .
و همین امر لزوم جدی گرفتن تغییر و عدم مقاومت در برابر ان را به ما گوشزد می کند.
در واقع ما باید با انتقال دانش از تغییر تدریجی و ارام شروع کرده و به تغییر پایدار بزسیم.
تا بتوانیم دانسته هایمان را اجرایی کنیم.
یادمان باشد اصرار به حفظ موقعیت موجود و انکار عدم صلاحیت در انجام برخی کارها و ترس از روبرو شدن با تازه های ناشناخته که همه و همه مقاومت در برابر تغییر را ایجاد می کنند فقط سدی می شوند برای پیشروی ما در راه موفقیت و تعالی .
پس بیاییم لزوم تغییر و چرایی ان را احساس کنیم و یادمان باشد
تغییر اخرین تعریف سواد در سازمان جهانی بهداشت است.



آخرین دیدگاهها