میدونید یکی از مزایای فضای مجازی و پلتفرمهای آن امکان دوباره یافتن دوستان خیلی قدیمی و به طور کاملأ اتفاقی و هیجانانگیز هست .
و خوب اینجوری شد که من یه بعدازظهر شاید کسالتبار وقتی فقط برای گذراندن وقت وبگردی یا اصطلاحأ اسکرول میکردم و خیلی بیهدف تو فضای اینستاگرام چرخ میزدم یه چهره آشنا دیدم یعنی دقیقتر بگم یه صدای آشنا با ته چهره آشنا که با ذوق و البته خیلی جذاب یه کیف دستی زنانه را با یک برند معتبر معرفی میکرد .
چند بار ویدیو را ریپلای کردم نه اشتباه نمیکردم خودش بود ،یه جنس چشمهایی که تو نمیتونی انها را از یاد ببری حتی اگر از ندیدنشون سی و اندی سال گذشته باشه.
برق آنها خاموش نمی شه و شیطنتشون کم نمیشه.
خلاصه اینکه من خیلی تصادفی و اتفاقی و ساده دوست و همکلاسی دوران دانشکده را پیدا کردم و سادهتر اینکه با یک لمس انگشت اشاره و ارسال یک پیام به این دوست قدیمی وصل شدم .
به همین سادگی .
خیلی زود پاسخم را داد و بعد از کلی سلام و احوالپرسی و رگبار ایموجی های قلب قرمز و ماچ و خنده و…
و البته یادآوری روزهای خوب دوران دانشکده قرار گذاشتیم در اولین فرصت ممکن و البته خیلی خیلی زود همدیگر را ببینیم و همه ایموجیهای مجازی را حضوری تکرار و دوره کنیم .
و ناگفته نماند ناهید دوست بازیافته من قول داد کیف دستی که معرفی میکرد و خیلی هم خاص و شیک بود برایم بیاورد،ناهید یک آنلاین شاپ داشت .
و جالب اینکه این فرصت دیدار خیلی زودتر از انکه پیشبینی میکردم فراهم شد .
ناهید دقیقأ دو روز بعد با من تماس گرفت و از من خواست برای آخر هفته در یک مهمانی دوستانه همراهیاش کنم و برایم توضیح داد این مهمانی خیلی دوستانه و خودمانی و جمعی از دوستان دوران فوقلیسانسش هستند .
من و ناهید پس از اتمام لیسانس هریک به سویی رفتیم و راهمان از هم جدا شد و البته علت اصلی این بی خبری مهاجرت او به کشور امریکا و شرایط سخت ارتباطگیری در آن سالها بود ،البته که برایم گفت آن مهاجرت ناموفق بوده ،از همسر امریکایی جدا شده و به ایران بازگشته و تحصیلش را ادامه داده.
و خلاصه اینکه خیال من را راحت کرد در آن جمع احساس غریبگی نمیکنم و بهم خوش میگذره و حتمأ دوستان خوبی پیدا خواهم کرد .
و افزود :یک مهمانی مجردی بدون حضور همسر و فرزندان ،برای یادآوری دوران خوش دانشجویی.
خوب راستش برایم چندان آسان نبود در این جمع ناآشنا حاضر شوم و یه جورهایی بدون دعوت مهمانی رفتن معذبم میکرد ولی ناهید به من اطمینان داد نازیلا میزبان ما و صاحبخانه خانم بسیار صمیمی و دوستداشتنی است و حتما خوشحال میشود با من آشنا شود و در نهایت مجابم کرد همراهش به مهمانی بروم و البته با کیف جدیدی که برایم میاورد.
برای پنجشنبه شب کار خاصی نداشت
بچهها هم هرکدام برنامه خودشان را داشتند و پس تصمیم گرفتم بروم هم فال بود و هم تماشا.
این روزها مشغول نوشتن یک کتاب جدید در باره تجربههای زیستهام از زندگی و آدم های درون آن هستم و با خودم گفتم حتما این مهمانی و تجربه حضور در آن به روند نوشتههایم کمک خواهد کرد .
پس در نهایت به ناهید موافقت خودم را برای همراهیاش اعلام کردم و قرار شد پنجشنبه ساعت هفت عصر لطف کرده و دنبال من بیاید و به اتفاق به مهمانی برویم .
عصر پنجشنبه رأس ساعت هفت ماشین ناهید جلوی درب منزل ما بود .
هیجانم برای دیدن دوست قدیمی خیلی خیلی بیشتر از حوصلهام برای منتظر آسانسور ماندن بود پلهها را دو تا یکی طی کردم و ناهید را در آغوش گرفتم و همانطور که انتظار داشتم برق چشمانش و شیطنت نگاهش به وجدم آورد و خلاصه بعد از کلی حال و احوال به اتفاق به سمت خانه نازیلا راه افتادیم.
خانه نازیلا در محله الهبه قرار داشت و راستش نمای ساختمان و ورودی و محوطه لابی فراتر از تصور من و به طور خاص و چشمگیری شیک و لاگجری بود .
ناهید سقلمهای به من زد و با نگاه تحسینامیزی به سبد گلی که در دست داشتم و سر راه و البته با اصرار من و مخالف ناهید خریده بودم گفت :خود نازیلا خیلی سادهتر و خودمونیتر از این فضاست ،بهت اطمینان میدهم و با لبخندی حضورمان را به لابی من اعلام کرد .
خانه نازیلا بسیار شیک و به سبک مینیمال دیزاین شده بود ،دیوارها و مبلمان همه سفید بودند و نور بسیار ملایمی در فضا گسترده بود و بوی شیرین وانیل در فضا پخش شده بود .
نازیلا خانمی بسیار آراسته و خوشرو بود و به گرمی از من استقبال کرد و با یک نگاه به چیدمان دقیق و مرتب خانه و وسایل پذیرایی فهمیدم برایش بسیار مهم است که همه چیز کامل و مرتب و بینقص باشد.
به سمت مهمانها که همگی قبل از ما رسیده بودند و حالا به احترام ما از جا بلند شده و ایستاده بودند رفتیم .
تردید و وسواس من در انتخاب سبد گل مناسب باعث تاخیرمان شد ولی ته دل راضی بودم که اینطوری به یکباره با همه آشنا و به این دوستان قدیمی معرفی خواهم شد.
بهرام اولین کسی بود که با او دست دادم و معرفی شدیم با خندهای نسبتأ بلند و با شوخی کوتاه و البته محترمانه باب آشنایی را باز کرد .
بهرام از آن آدمهایی بود که وقتی در جمعی باشد سکوت معنا ندارد و دوست دارد همه چیز را مثل خندههایش ساده و دستیافتنی ببیند.
سامان کنار بهرام ایستاده بود خیلی جدی و متفکر و شاید حتی با کمی سوءظن با من دست دادو خودش را معرفی کرد،در چشمانش وسواسی دقیق نشسته بود و نگاهش اما آرام بود به نظرم ذهنش در حال تحلیل و بررسی بود.
اما لیلا نفر سومی که نازیلا من را به او معرفی کرد خانمی بود با لباسهای به شدت رنگی و شاد و البته کمی عجیب برای من که اصولأ در انتخابهایم وسواس عجیبی در هماهنگی رنگها دارم و حالا رویا با بلوز زرد رنگ و دامن قرمز و کفشهای پاشنه بلند سقید و گوشوارههای سبز نگاه من را شاید چند ثانیه به خود میخکوب کرده بود که با اشاره یا بیشتر تلنگر ناهید به سمت نفر چهارم ایستاده در صف مهمانها هدایت شدم
لیلا خیلی آرام با من دست داد و خیلی زود روی تک مبل کنار شومینه زیبای سالن نشست
من و ناهید به سمت دیگر سالن چرخیدیم که سه نفر دیگر از دوستان هنوز منتظر ایستاده بودند
کیانا کنار کاناپه بزرگ و سفید ایستاده بود دستش را به سمت من دراز کرد و خیلی خشک و رسمی خودش را معرفی کرد کت و دامن سفید و خوشدوختش هماهنگی جالبی با کاناپه بزرگ پشت سرش داشت
ناهید با لحن دلنشینی گفت :میدونی کیانا از وکلای پایه یک دادگستری است و در کارش بسیار حرفهای است .
می تونی راحت بهش اعتماد کنی .
لبخندی زدم و دستم را به سمت سارا که با فاصلهای به نظر محتاطانه کنار کیانا ایستاده بود دراز کردم و هنوز دهانم را برای معرفی و خوش و بش باز نکرده بودم که سر و صدا و خندهای بلند من را از سارا که خیلی آرام و محجوب ایستاده بود غافل کرد .
به به ناهید خانم ،چه خبر ؟ کجایی ؟ مشغول قالب کردن کیف به خلق خدا ،ولی تو را خدا خانم من یکی را دیگه بیخیال شو از تمام کمدها کیفهای تو بیرون میریزه
ناهید به من اشاره کرد و لبی به دندان گزید و گفت : منوچ جان یه امشب را آیرو داری کن میبینی که قراره یه دوست جدید به جمعمان اضافه بشه .
منوچهر یا همان منوچ به قول ناهید دستانش را به سمت من دراز کرد و همینطور که دست میداد توضیح داد که برای کشیدن سیگار به تراس رفته بوده و از دیدن من خوشحاله .
و بعد هم به نازیلا میزبان اشاره کرد و گفت :بهم اجازه نداد تو سالن سیگار بکشم ،میدونیئ تو این خونه همه چیز حساب و کتاب داره .
کیانا گفت :نظم داره و ابن خیلی هم خوبه ، تو دوست داری همه مثل خودت باری به هر جهت زندگی کنند .
قبل از آنکه منوچهر پاسخی بدهد ناهید گفت خوب بچهها برنامه امشب چیه ؟ مافیا پابرجاست دیگه نه ؟
راستش احساس کردم ناهید یه جورهایی خودش را وسط انداخت و خواست جو را عوض کند .
و بعد من را به سمت دو صندلی خالی هدایت کرد و نشستیم .
سامان گفت :بله بازی کنیم به شرطی که درست و اصولی باشه من حوصله مسخرهبازی ندارم ،بازی جدی را هستم و البته که رد نگاهش که به بهرام میرسید کاملأ مشهود بود .
سارا با لبخندی کمرنگ و محجوب گفت :من خیلی از این بازی سردرنمیآورم ولی دلم میخواهد همراه جمع باشم و بازی کنم
رویا با خندهای بلند و در حالیکه گوشوارههای سبز و زیبایش تکان میخوردند گفت:نگران نباش بیبی من هواتو دارم .
منوچهر که به سمت میز کنار سالن میرفت تا با خوراکیهایی که با دقت و وسواس بسیار زیادو بسیار زیبا چیده شده بودند از خودش پذیرایی کند گفت :میشه هوای این بیبی را هم داشته باشی ؟
که نازیلا با دیدن اخمهای کیانا و از ترس اینکه دوباره بین این دو مهمان کانتکتی ایجاد شود رو به من کرد و گفت : بفرمایید از خودتان پذیرایی کنید
این جمع خیلی دوستانه و صمیمی هست و آداب و رسوم مهمانیهای معمول من را ندارد یه جورهایی سلف سرویس هست ،لطفأ راحت باشید .
و دوستان مشغول گفتگو و صحبت در باره شروع بازی مافیا و در همان حین پذیرایی از خود شدند .
و من اما با نگاهی دقیقتر به این جمع دوستانه نگاه کرده و هر کدام از این افراد را در ذهن مرور میکردم .
نازیلا میزبانی تمام عیار بود ،همه چیز عالی و با نظمی ستودنی چیده شده بود و برایم جالب بود که مرتب در حال تمیز کردن ظروف کثیف و فرمان دادن به خانمی که در خدمتش بود به این طرف و ان طرف میرفت و حتی خیلی اهسته و نامحسوس کوسنهایی که در نتیجه نشست و برخاست مهمانها چیدمانشان بهم میخورد را مرتب می کرد .
ناهید دوست من خیلی ساده و صمیمی در حال پذیرایی از سایر دوستان بود که با توجه به محیط و جو حاکم بر مهمانی به نظرم این کار بیمورد و تنها از سر عادت بود .
بهرام در مورد همه چیز نظر میداد و از تمام مزهها و غذاهای چیده شده روی میز مقداری میکشید و به بقیه هم توصیه میکرد امتحان کنند .
سامان و کیانا هر کدام بشقاب کوچکی با مقدار کمی خوراکی در دست داشتند و آهسته با هم صحبت میکردند .
رویا با منوچهر مرتب شوخی میکرد و به او میگفت هر زمان دستپخت مینو همسرش قابل خوردن بود دورهمی بعدی خانه آنها باشد و جالب اینکه منوچهر با خنده میخواست بگوید دستپخت تو و مینو هیچ وقت قابل خوردن نیست که سارا که تا آن موقع ساکت گوشه میز ایستاده بود گفت :نه منوچهر جان هر دویشان عالی هستند
و ناهید با خنده سارا را در آغوش گرفت و به من گفت : دختر مهربون گروه ما .
و خلاصه دوستان پس از پذیرایی مفصل دور میز بزرگ دیگری که در سمت دیگر سالن بود جمع شدند تا بازی گروهی مافیا را انجام دهند و من هم علیرغم اینکه ارتباط چندانی با این بازی نمیگیرم تصمیم گرفتم همراهشان باشم
ولی در طول بازی هم به تیپهای شخصیتی هر کدام توجه کنم
فکر کردم الان بهترین فرصت هست که حسابی به رفتار و برخورد این دوستان دقیق شوم
و در این بخش از کتابم که در باره تیپهای انیاگرام هست از رفتار این دوستان الهام بگیرم
انیاگرام در واقع یک سیستم عمیق و ریشهدار برای شناخت انسانهاست ، این سیستم تمرکز زیادی بر انگیزههای درونی افراد ،ترسها و خواستههای پنهان آنها دارد
ما با بررسی و شناخت تیپهای شخصیتی افراد میتوانیم ارتباط بهتر و موثرتری با افراد پیرامون و جامعه داشته باشیم و رفتارها و کنشهای آنها را درک کنیم
البته که فرد موفق کسی است که تمام این تیپهای شخصیتی در او به تعادل رسیده باشند و در هر برهه زمانی و مکانی بتواند این تعادل را حفظ کند
در انیاگرام ما با نه تیپ شخصیتی مواجه میشویم
1-تیپ کمالگرا :این تیپ میکوشد تا با کامل بودن محبت و توجه دیگران را جلب کند و همیشه و به طور وسواس گونه نگران درست انجام شدن کارهاست
او فردی منظم و بیش از آن نظم دهنده است و در انجام کارها بالاترین استاندارد را در نظر میگیرد و ذهنش همواره درگیر باید و نبادها هست
2-تیپ یاریرسان :این فرد بدون هیچ چشمداشتی آماده کمک به دیگران هست ،با همه مهربان هست و از اینکه بتواند به دیگران خدمت کند احساس شادی و غرور میکند .
3-تیپ بازیگر یا توجه طلب :این تیپ شخصیتی عاشق پیشرفت و تحت تأثیر قرار دادن دیگران هست دلش میخواهد کارهایش به چشم بیاید و البته حسادت و حس رقابت شدیدی هم دارد
رفتار او استرسزا هست و بسیار شهرت طلب میباشد و معمولأ مدیریت و رهبری جمعها را به عهده میگیرد
4-تیپ احساساتی :او فردی است که معمولی بودن را دوست نداشته و شیوه زندگیاش منحصر به فرد است و سلیقه و ظاهر خاص خودش را دارد
و با کارهای هیجانی زندگی روزمره خودش را ارتقا میبخشد .
5-تیپ ناظر یا کنجکاو:او تمایل به تنهایی و عدم شرکت در فعالیتهای اجتماعی دارد ،کم حرف و متفکر بوده و کمتر براز احساسات میکند به حفظ استقلال اهمیت زیادی داده و مسایل را به خوبی تجزیه و تحلیل میکند.
6-تیپ بازرس:به مسایل احساسی به افراد و به آینده مشکوک است و از اعتماد کردن به دیگران اجتناب مکند و بسیار بدبین ،شکاک است
7-تیپ خوشگذران:دارای غمی پنهان ولی به ظاهر بسیار شاد و بذله گو میباشد ،خود را مرکز توجه قرار داده و اما بسیار بیثبات و فراری از مسیولیت است
8-تیپ رهبر یا ریاست طلب : او فردی است که با حمایت و ابراز قدرت محبت میکند و معمولأ با جر و بحث و دعوا به احقاق حق میپردازد
و گاهی نقطه نظرات دیگران را به راحتی رد کرده و در بهترین حالت میتوان گفت عاقلانه ولی بی ملاحظه از قدرت خود استفاده میکند
9- صلح طلب یا بیطرف:فردی است که تلاش میکند با به دست آوردن رضایت دیگران جلب مجبت و نوجه کند
رکگویی برایش بسیار سخت هست و نه گفتن را بلد نیست .
او میخواهد همه چیز خوب باشد و بسیار زیاد در باره دلیل کارهایش توضیح میدهد.
و من در ان شب و آن مهمانی دوستانه توانستم ردی از این نه تیپ شخصیتی را در افراد حاضر بیابم
البته که همه ما دارای تمام این ویژگیها هستیم و آنچه اهمیت دارد حفظ تعادل و کنترل آنها میباشد
و خوب مسلم است با شناخت این تیپ ها میتوانیم روابط پایدارتر و سالمتری داشته باشیم
ضرب المثل معروفی است که میگوید: آدم موفق کسی است که همه کس را میشناسد نه اینکه همه چیز را میداند
نظر شما چیست ؟
راستی شما در هر یک از مهمانها کدام تیپ شخصیتی را یافتید ؟
و البته کدام تیپ را بیشتر به خودتان نسبت میدهید
برایم بنویسید
خوشحال میشوم نظرتان ارزشمند شما را بخوانم



آخرین دیدگاهها