داستانک

شهروند عاصی مستآصل

نزدیک یک ماه بود که نفس تنگی رهایم نمی‌کرد ،گاهی وسط راه می‌ایستادم و دستم را می‌گذاشتم روی سینه‌ام می‌نشستم و فقط وانمود می‌کردم فقط

ادامه مطلب »

همیشه ، امید

اتاق سرد بود. سردتر از اونی که از یه اتاق سه در چهار اون هم اوایل ماه مهر انتظار می رفت . تلویزیون چهارده اینچ

ادامه مطلب »

اوای سکوت

اتاق سرد بود. سردتر از اونی که از یه اتاق سه در چهار اون هم اوایل ماه مهر انتظار می رفت . تلویزیون چهارده اینچ

ادامه مطلب »

مادر

پایش را که داخل حیاط گذاشت دیگه مادر بهش امان نداد،تند تند کارهایی را که باید انجام می داد یک ریز و بی نفس پشت

ادامه مطلب »

زندگی

کنار قبر پدرش نشست و شیشه گلاب را بر روی سنگ سیاه خالی کرد . به تاریخ نوشته شده نگاه کرد : طلوع و غروب

ادامه مطلب »

توهم

انقدر قدرت داشت که همیشه می گفت : ضربان زندگی انقدر ادم در دستان من است که از شماره خارج شده و نمی توانم بشمارمشان.

ادامه مطلب »