نزدیک یک ماه بود که نفس تنگی رهایم نمیکرد ،گاهی وسط راه میایستادم و دستم را میگذاشتم روی سینهام مینشستم و فقط وانمود میکردم فقط بند کفشم را سفت میکنم.
یکی از دوستان پیشنهاد داد برای اطمینان و چکاپ پیش متخصص قلبی بروم که خیلی کار بلد هست .
حوالی ساعت چهار عصر راه افتادم .
مطب شلوغ بود ،صندلی خالی پیدا نمیشد و چند نفر ایستاده بودند .
خانمی مسن کنار پنجره زنجیر آویزان از پرده کرکره افتاده را جلو و عقب میبرد و مردی با پیراهنی خاکستری همرنگ موهای کم پشتش پروندهای حجیم را روی زانو گذاشته بود و زیر لب چیزی میخواند .
ساعت ها گذشت ،عصر کش میآید و آرام حرکت میکند .
من از قبل وقت گرفته بودم ،روی برگه نوشته بود پنج و ربع ولی عقربههای ساعت قدیمی روی دیوار سفید مطب حالا روی ساعت هشت جولان میدادند.
کتاب زیر پوست کشور ایران را از کتابخانه کوچک کنار پنجره برداشته بودم و از سر بیحوصلکی میخواندم و نمیخواندم .
هر بار که در اتاق معاینه باز میشد سرها بالا میآمد و دوباره پایین میرفت .
آدم ها وارد میشدند و با همان حالت قبلی بیرون میآمدند ، فقط کمی خستهتر ،پروندهها ضخیمتر به نظر میرسیدند.
وقتی صدایم کردند ،پزشک سرش پایین بود .
فشارم را گرفت ،دوباره نگاه کرد گفت :بالاست گفت:سابقه نداشته؟
گفتم :نه
چیزی نوشت و بدون آنکه نگاهش را از مونیتور روبرویش برگرداند و به من نگاه کند گفت نسخه را ثبت کردم .
بیرون آمدم هوا تاریک تاریک بود و خیابان خسته و خلوت .
چند داروخانه را رد کردم تا یکی باز پیدا شود ،دختر جوان کد ملیام را پرسید و چند دقیقهای سیستم را نگاه کرد ،یا بالا و پایین کرد .
گفت:چیزی ثبت نشده ، هنوز نشده ،شاید فردا بشود .
سرم درد میکرد ،راه خانه را گرفتم ،چراغ بعضی مغازهها خاموش و بعضی نیمه روشن .
مردی کنار خیابان ایستاده بود و به جایی نگاه میکرد که چیزی در آن نبود .
یاد عبارتی افتادم که جایی خوانده یا شنیده بودم اما درست یادم نمیآمد کجا ،باید راههای تقویت حافظه را جستجو کنم .
به خانه رسیدم ،چند لحظه کلید را در قفل نگه داشتم ،فشارم بالا بود و این را خودم حس میکردم .
فکر کردم اگر همین حالا حالم بد شود ،اگر دوباره نفسم کم بیاید یا اصلا نیاید چه میشود فاحتمالآ فردا نسخه در سیستم پیدا میشود .
داخل رفتم ،خانه ساکت بود ، روی صندلی نشستم ،دستم هنوز روی سینهام بود و قلبم میزد آرام خیلی آرام .
به این فکر کردم که بعضی چیزها سالها طول میکشد تا ثابت شوند .
بعضیها هم هیچ وقت .


آخرین دیدگاهها