تلفن زنگ میخورد. یکی از دوستانم است. هنوز سلاموعلیکمان تمام نشده که صدایش رنگ دیگری میگیرد؛ از دلخوریهای این روزهایش میگوید، از همسرش، از حرفهایی که زده و شنیده نشدهاند، از ساعتهایی که کنار هم بودهاند و بااینحال، انگار هرکدام در دنیای جداگانهای زندگی کردهاند.
میگوید: «گاهی فکر میکنم اصلاً به حرفهایم گوش نمیدهد. من حرف میزنم و او یا مشغول تلفن همراهش است، یا تلویزیون تماشا میکند، یا فقط میگوید: آره، درست میگی. اما من میفهمم که حواسش جای دیگری است.»
میشنومش. گاهی چیزی میگویم، گاهی تأییدش میکنم. اما درست همان وقت، صدای پیانوی دخترم از اتاق کناری بلند میشود.
نتها یکی پس از دیگری در خانه میپیچند. صدای دوستم در گوشی ادامه دارد و موسیقی، بیآنکه قصدی داشته باشد، مرا از شنیدن صرفِ کلمات دور میکند. گوشم با اوست و ذهنم میان صدای او و پیانو رفتوآمد میکند.
ناگهان به جملهای از ویرجینیا وولف فکر میکنم؛ جملهای که نمیدانم چقدر از آن را باید به معنای واقعی کلماتش سپرد و چقدر را به آنچه در دل آدم بیدار میکند:
«انگار هیچکس هرگز چیزی را که واقعاً منظورش بود نمیگفت، و از احساسی که واقعاً داشت حرف نمیزد؛ شاید برای همین بود که موسیقی وجود داشت.»
به پیانو گوش میدهم.
دخترم نت میزند و میان نتها مکث میکند. همان فاصلههای کوتاه، همان لحظههایی که ظاهراً هیچ اتفاقی نمیافتد، بخشی از موسیقیاند. اگر قرار بود همهٔ نتها بیوقفه و بیدرنگ پشت سر هم بنشینند، دیگر نه فرصتی برای شنیدن بود، نه مجالی برای نشستن احساس در جان آدم.
موسیقی فقط از صدا ساخته نمیشود؛ سکوت هم در ساختن آن سهم دارد. گاهی یک مکث کوتاه، معنای نتی را که پیش از آن نواخته شده، کامل میکند.
با خودم فکر میکنم رابطههای ما هم شاید چیزی شبیه همین موسیقی باشند.
دوستم هنوز حرف میزند. از اینکه همسرش متوجه تغییر حالش نمیشود، از اینکه گاهی دلش میخواهد بدون آنکه مجبور باشد همهچیز را توضیح بدهد، کسی حالش را بفهمد. میگوید از تکرار کردن خسته شده است؛ از اینکه برای شنیده شدن باید صدایش را بلندتر کند، دلیل بیاورد و گاهی حتی از دلخوریاش دفاع کند.
دلم میخواهد به او بگویم شاید آنچه بیشتر از همه خستهاش کرده، فقط بیتوجهی همسرش نیست؛ این است که در کنار کسی زندگی میکند که باید مدام برای حضورش درخواست بدهد.
اما پیش از آنکه حرفی بزنم، مکث میکنم.
شاید او همین حالا بیش از هر توصیهای به کسی احتیاج دارد که اجازه بدهد حرفش را تمام کند. کسی که عجله نداشته باشد از تجربههای خودش مثال بیاورد، راهحل پیدا کند یا با چند جملهٔ امیدوارکننده، غم او را جمعوجور کند و کنار بگذارد.
گاهی ما هم، درست وقتی خیال میکنیم داریم به دیگری کمک میکنیم، فرصت شنیده شدن را از او میگیریم. هنوز جملهاش تمام نشده، پاسخمان آماده است. هنوز دردش را درست نگفته، از تجربهٔ مشابه خودمان میگوییم. میخواهیم نشان بدهیم فهمیدهایم، اما شاید آنقدر سرگرم نشان دادن فهم خودمان هستیم که فرصت فهمیدن او را از دست میدهیم.
به صدای پیانو گوش میدهم. موسیقی آرامتر شده است. میان دو نت، سکوت کوتاهی مینشیند؛ نه آنقدر طولانی که رشتهٔ موسیقی گسسته شود و نه آنقدر کوتاه که شنیده نشود.
با خودم میگویم شاید در زندگی هم باید مکث کردن را یاد بگیریم؛ میان حرفی که میشنویم و پاسخی که میدهیم، میان رنجشی که به ما میرسد و قضاوتی که در ذهنمان شکل میگیرد، میان کلماتی که میگوییم و احساسی که در دیگری برمیانگیزیم.
باید گاهی به نگاهها فرصت بدهیم، به سکوتها، به تغییر لحنها و حتی به آنچه گفته نمیشود. نه برای اینکه از روی یک نگاه یا یک سکوت، راز پنهان آدمها را کشف کنیم؛ بلکه برای اینکه بپذیریم هیچکس به اندازهٔ کلماتش ساده و یکلایه نیست.
دوستم کمی آرامتر شده است. دیگر از میان جملههایش آن شتاب اول را نمیشنوم. شاید چون حرفهایش را گفته، شاید چون احساس کرده کسی آن سوی خط هنوز هست و گوشی را کنار نگذاشته است. نمیدانم.
از او نمیپرسم حالا بهتر شده یا نه. فقط میگویم: «میفهمم چقدر خستهکننده است که بخواهی با کسی حرف بزنی و احساس کنی واقعاً آنجا نیست.»
چند لحظه سکوت میکند. بعد آهسته میگوید: «دقیقاً. من نمیخواهم همیشه حق با من باشد. فقط میخواهم وقتی حرف میزنم، واقعاً کنارم باشد.»
این بار چیزی برای اضافه کردن ندارم.
صدای پیانو از اتاق کناری میآید. به این فکر میکنم که شاید بعضی حرفها، وقتی بالاخره درست شنیده میشوند، دیگر به توضیح بیشتری احتیاج ندارند.
تماس که تمام میشود، مدتی به صدای پیانو گوش میدهم. به نتهایی که میآیند و میروند و به سکوتهایی که میانشان جا میگیرند. به اینکه هیچ نتی برای ماندن اصرار نمیکند؛ هرکدام بهاندازهٔ خودش شنیده میشود و بعد، جایش را به دیگری میدهد.
شاید زندگی هم همین را از ما میخواهد: نه اینکه همیشه حرف درست را بزنیم، نه اینکه برای هر اندوهی پاسخی داشته باشیم، بلکه یاد بگیریم چه وقت سخن بگوییم و چه وقت سکوت کنیم؛ چه وقت حضورمان را با کلمات نشان بدهیم و چه وقت فقط بمانیم.
البته سکوت همیشه نشانهٔ محبت نیست. گاهی آدمها سکوت میکنند چون نمیخواهند بشنوند، چون چیزی برای گفتن ندارند یا چون از گفتوگو گریزاناند. همانطور که هر صدایی موسیقی نیست، هر سکوتی هم آرامش نمیآورد.
شاید تفاوت در این باشد که سکوت، وقتی از توجه میآید، به دیگری جا میدهد؛ اما وقتی از بیاعتنایی میآید، او را تنها میگذارد.
به جملهٔ وولف برمیگردم. شاید موسیقی برای این است که احساسهایی را به ما منتقل کند که زبان از گفتنشان ناتوان است. و شاید مکثهای میان نتها به ما یادآوری میکنند که برای شنیدن یکدیگر، باید گاهی از شتاب خودمان دست برداریم.
زندگی ریتم خودش را دارد. اگر همیشه بخواهیم روی نتهای دیگران صدای خودمان را بلندتر کنیم، اگر پیش از شنیدن، پاسخ بدهیم و پیش از فهمیدن، قضاوت کنیم، شاید چیزی از موسیقی رابطههایمان باقی نماند.
بعضی وقتها باید فقط گوش داد؛
به آنچه گفته میشود،
به آنچه گفته نمیشود،
و به سکوت کوتاهی که میان این دو نشسته است.
شاید درست همانجا باشد که آدمها، برای نخستین بار، احساس میکنند واقعاً شنیده شدهاند.



آخرین دیدگاهها