نقاب اجتماعی

خیلی سال پیش بود .

تازه وارد دبیرستان شده بودم و بیشتر سعی می‌کردم از دریچه کتاب خودم و دنیای اطرافم را بهتر و عمیق‌تر بشناسم.

یکی از دوستان مادرم برایم کتاب “نیمه تاریک وجود” دبی فورد را هدیه آورد و من برای اولین بار با عبارت “نقاب” آشنا شدم.

در آن دوران هنوز بساری از مفاهیم روانشناسی برایم تازه و ناشناخته بود .

هر صفحه از کتاب که ورق می‌خورد ،انگار پنجره‌ای جدید به رویم باز می‌شد و من از دریچه‌ای تازه به خودم و جهان پیرامونم نگاه می‌کردم.

یکی از مهم‌ترین چیزهایی که آن روزها آموختم این بود که “نقاب” همیشه هم بد نیست.

گاهی نقاب لباس محافظ روح ماست.

لازم نیست همکارانمان از تمام زخم‌های زندگی ما خبر داشته باشند.

لازم نیست هر رهگذری در خیابان بداند ما شب گذشته را با چه انبوهی از نگرانی به صبح رسانده‌ایم .

گاهی لبخند می‌زنیم و کارهای روزمره را انجام می‌دهیم و روز را پشت سر می‌گذاریم.

و بعد وقتی کنار دوستی امن یا عزیزی مهربان می‌نشیتیم نقاب را کنار گذاشته و آن خودی که به مصلحت پنهان کرده بودیم را رها می‌کنیم.

و این شاید تجربه‌ای آشنا و ملموس برای همه ما باشد.

اما این روزها احساس می‌کنم نقاب تازه‌ای بر صورت خیلی از ما نشسته.

نقاب آدم‌هایی که از خبرهای تلخ،از این همه بی ثباتی و ناامنی ،از نگرانی‌های بی‌پایان و آینده‌ای نامعلوم خسته شده‌اند و اما هنوز دست از زندگی معمول نکشیده‌اند.

هر روز با خبر تازه‌ای روز را آغاز می‌کنیم.

هر روز اسب افسار گسیخته تورم بیشتر می‌تازد و سیلی گرانی صورت‌هایمان را سرخ‌تر می‌کند.

هر روز دل‌هایمان از ترس آغاز جنگی دوباره می‌لرزد .

و با این همه …

صبح از خواب بیدار می‌شویم .

ورزش می‌کنیم .

با عطر چای تازه‌دم و قهوه و نان گرم به خانه شوق بودن می‌بخشیم .

برای دوستانمان گل و هدیه می‌خریم.

سالگردهای تولد را تبریک گفته و با کف زدن و شادی نظاره‌گر برش‌های کیک و جمع شدن شمع‌ها می‌شویم .

دور هم جمع می‌شویم ،از کتاب‌هایی که خواندیم و لباس‌های تازه‌ای که خریدیم ،از نمایشگاههای نقاشی که دایر است و ایونت‌هایی که در سطح شهر برگزار می‌شوند می‌گوییم.

برای فردا و فرداها برنامه ریزی می‌کنیم.

و هنوز در گوشه و کنار قلب‌هایمان آرزوهایی نگه داشته‌ایم که می‌خواهیم بمانند و نمی‌خواهیم بمیرند.

گاهی گمان می‌کنم ما همه این‌روزها نقاب بر چهره داریم.

اما این نقاب برای پنهان کردن حقیقت شاید تلخ دنبای اطرافمان نیست .

این نقاب از جنس امید است .

شاید راهی برای ادامه دادن برای دوام اوردن .

نقابی که ما را به تار موی نازک زندگی وصل نگه داشته .

همان نیروی ظریفی که باعپ می‌شود با دیدن گل روییده از شکافی باریک در  زمین لبخند بزنیم و با شنیدن صدای عزیزی از فرسنگ‌ها دورتر از ما ،آرام شویم و بگوییم همه چیز خوب است ،خدا را شکر ،بهتر هم می‌شود حتما.

و نقاب را در جایش،روی صورتمان محکم‌تر می‌کنیم ،مبادا بیفتد.

همه ما این روزها نقاب بر چهره داریم ،اما پشت این نقاب انسانی ایستاده است که با تمام خستگی‌ها ،با تمام ترس‌ها و حتی دردهایش هنوز زندگی را دوست دارد .

و شاید این دوست داشتن زندگی ،زیباترین شکل مقاومت باشد و زیباترین نقابی که می‌توان بر چهره گذاشت.

من این نقاب را “امید ” می‌نامم و دوستش دارم .

شما چطور؟

 

 

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط