تأملی بر رمان مرکور اثر آملی نوتومپ
ادبیات پیش از آنکه پاسخ دهد ،پرسش میآفریند >
رمان مرکور اثر آملی نوتوپ از همین دست آثار است ،داستانی که در پایان خواننده را با پرسشی عمیق از حقیقت وجود خود روبرو میکند .
رمان که در ظاهر و ابتدای امر داستانی به ظاهر ساده و حتی عاشقانه هست اقامت دختری جوان در جزیرهای دورافتاده و رابطه او را با مردی سالخورده روایت میکند.
اما داستان در لایههای زیرین و در ژرفای خود به یکی از بنیادیترین پرسشهای فلسفی انسان میپردازد،اگر حقیقت از ما پنهان شود ،آیا هنوز همان انسانی هستیم که گمان میکنیم؟
نوتومپ داستان را در بستری کوچک و محدود بنا میکند.
جزیرهای دورافتادهو منزوی ،خانهای دور از جامعه و شخصیتهایی اندک و انگشت شمار.
اما این محدودیت مکانی و عناصر داستانی به شکلی پارادوکسیال،به گسترش میدان اندیشه منجر میشود.
جزیره در این رمان ،تنها یک موقعیت جغرافیایی نیست ،استعارهای است از ذهن انسان.
که مرزهایش به دست دیگری تعیین میشود.
کاپیتان شخصیت محوری رمان از همان ابتدا جایگاهی دوگانه دارد او هم ناجی است و هم زندانبان .
هم مراقبت میکند و مهربان است هم محروم میسازد .
همین دوگانگی است که شخصیت او را از یک ضد قهرمان ساده فراتر میبرد ،او شر مطلق نیست بلکه انسانی است که عشق را با مالکیت اشتباه گرفته .
کاپیتان شخصیتی است که همدلی و تردید را همزمان در خواننده برمیانگیزد و همین پیچیدگی سبب میشود قضاوت در باره او آسان نباشد.
و در سوی دیگر هازل قرار دارد ،زنی که به تدریج درمییابد شناخت خود تنها زمانی ممکن است که جرئت روبرو شدن با حقیقت را داشته باشد.
در بساری از آثار ادبی ،سلطه با خشونت آشکار همراه است اما نوتومپ در این داستان شکل ظریفتری از سلطه را به تصویر میکشد.
سلطه از طریق حذف حقیقت.
او یادآورمان میشود که گاه مخوفترین زندان ها دیوار سنگی ندارند بلکه از روایتهایی ساخته میشوند که دیگران برای ما مینویسند.
نثر آملی نوتومپ مانند بسیاری از آثارش،موجز و دقیق و عاری از زیادهگویی است.
او با کمترین واژهها ،فضایی میآفریند که در آن هر سکوت و هر مکثی به اندازه دیالوگها حرف و معنا دارد.
همین ایجاز به خواننده فرصت میدهد لایههای پنهان داستان را خود کشف کند.
کاپیتان نه زنجیر بر دست هازل میبندد و نه او را به اجبار زندانی میکند تنها یک چیز را از او میگیرد ،حق دیدن.
همین نکته مرکور را به رمانی در باره قدرت تبدیل میکند قدرت نه به معنای اجبار فیزیکی ،بلکه در کنترل روایت ظهور میکند.
کسی که تصمیم میگیرد ،دیگری چه چیزی را بداند و چه چیزی را نبیند .
در حقیقت بر جهان ذهنی او سلطه داشته و حکومت میکند.
و اما هازل ،آنچه او را به شخصیت اصلی داستان تبدیل میکند نه شجاعت جسمانی او بلکه میل پایان ناپذیرش به دانستن حقیقت است .
او به روایت آماده رضایت نمیدهد ،پرسش میکند ،تردید میکند و سرانجام تصمیم میگیرد حقیقت را با چشمان خود ببیند.
در این مسیر فرانسواز نقش تعیین کنندهای پیدا میکند،او راز را صرفأ افشا نمیکند بلکه امکان دیدنش را فراهم میکند.
اگر کاپیتان نماد قدرتی است که حقیقت را انحصاری کرده است ، فرانسواز نماینده اخلاقی است که حقیقت را آزاد و آشکار میکند.
او قضاوت نمیکند دستور نمیدهد و حکم هم نمیکند حتی انتخاب هم نمیکند ،تنها آیینه را در برابر هازل قرار میدهد.
از این منظر مهمترین نماد رمان نیز ایینه هست .
ایینه در مرکور صرفأ وسیلهای برای بازتاب چهره نیست بلکه استعارهای از اگاهی است.
انسانی که نتواند تصویر واقعی خود را ببیند ناگزیر خود را از نگاه دیگری تعریف خواهد کرد .
نوتومپ با حذف آیینه ،در واقع از حذف خوداگاهی سخن میگوید.
از منظر روانشناسی تحلیلی ،رابطه هازل و کاپیتان را میتوان میان “خود واقعی” و “خود تحمیل شده” دانست.
کاپیتان،هرچندبا نیت محافظت ،میکوشد تصویری مطلوب از جهان و از هازل بسازد ،تصویری که جای واقعیت را میگیرد . اما رشد شخصیت هازل از همان لحظه آغاز میشود که میان امنیت ناشی از ناآگاهی و رنج ناشی از حقیقت دومی را انتخاب کند.
شاید همین انتخاب ،مهمترین دستاورد اخلاقی رمان باشد.
نوتومپ هرگز به صراحت نمیگوید حقیقت انسان را خوشبخت میکند ،بلکه برعکس او نشان میدهد که حقیقت گاه ویران کننده ،تلخ و حتی غیرقابل تحمل است .
با این حال نویسنده بر این باور است که زندگی اصیل ،تنها بر بستر حقیقت امکانپذیر است ،نه بر پایه توهمی که دیگران برای ما میسازند.
از این منظر ،مرکور را می توان نقدی بر هر نوع رابطهای دانست که در آن عشق بهانهای برای سلب آزادی میشود.
کاپیتان بر خلاف بسیاری از شخصیتهای مستبد ادبی ،ترس از دست دادن،ترس از تغییر و شاید بیش از همه ،ترس از مواجهه با واقعیت دارد ، او از سر نفرت و خشم عمل نمیکند از سر ترس و شاید استیصال عمل میکند.
اما نوتومپ نشان میدهد که عشق هنگامی که آزادی را تاب نیاورد به تدریج ماهیت خود را از دست میدهد و به شکلی پنهان از سلطه بدل میشود.
در رمان مرکور از خواننده خواسته نمیشود طرف کسی را بگیرد نه دلش برای هازل بسوزد و نه از کاپیتان خشمگین باشد در واقع او را با پرسشی تنها میگذارد که پاسخ آن ساده نیست .
آیا حقیقت ،حتی اگر ویرانگر باشد بر آرامشی که بر پایه ناآگاهی بنا شده ،برتری دارد؟
رمان مرکور پیش از آنکه در باره زیبایی یا زشتی باشد ،در باره مسِولیت انسان در برابر حقیقت است .
و شاید ارزش ادبی آن نیز دقیقأ در همین تعلیق نهفته باشد .
نوتومپ حقیقت را همچون پاسخی قطعی عرضه نمیکند بلکه آن را به تجربهای وجودی تبدیل میکند ،تجربهای که هر خواننده باید شخصأ از آن عبور کند
در پایان رمان آنچه دگرگون شده ،تنها سرنوشت هازل نیست بلکه نگاه خواننده به مفهوم عشق آزادی و هویتنیز دستخوش تغییر میشود.
شاید به همین دلیل است که مرکور پس از پایان یافتن همچنان در ذهن ادامه پیدا میکند ،نه به عنوان داستان زنی که حقیقت را دریافته است بیشتر داستان انسانی است که حق دارد حقیقت خویش را هر چند تلخ با چشمان خودش ببیند.
مرکور تنها روایتگر داستان نیست ،آیینه ای پیش روی خواننده میگذارد و از او میخواهد پیش از قضاوت شخصیتها نگاهی دوباره به مفهوم حقیقت ،عشق و آزادی در زندگی خود بیاندازد.
در مرکور فرانسواز حقیقت را به هازل هدیه نمیدهد،او فقط آیینه را جلویش میگیرد .
تفاوت این دو بسیار ظریف است ،حقیقت هدیهای نیست که دیگران به ما ببخشند ،حقیقت لحظهای متولد میشود که جرأت کنیم با چشمان خودمان به خویشتن بنگریم.
شاید به همین دلیل نجات بخش واقعی رمان فرانسواز نیست ،بلکه شجاعت هازل برای دیدن است.
در مرکور کاپیتان فکر میکند هازل زندانی اوست در حالیکه اگر دقت کنیم خود او بش از همه اسیر است ،
اسیر ترس
اسیر خاطره
اسیر میل به حفظ چیزی که میداند دیر یا زود از دست میدهد.
او حقیقت را زندانی نکرده او نگهبان زندانی است که دیوارهایش را با ترس ساخته .
و این اتفاقی است که شاید در زندگی همه ما رخ دهد .
ما گاهی حقیقت را در وجودمان زندانی میکنیم
و هر روز انرژی زیادی صرف نگهداشتن آن زندان میکنیم .
دروغ هایی که حتی اگر از روی عشق به شغلمان ،رابطههایمان ،فرزندانمان و … باشد نگهبان میخواند و کم کم تبدیل به سایههایی میشوند که بدون آنکه بخواهیم ما را درگیر خود میکنند .
اما حقیقت همواره بسیار ساده است و نگهبان نمیخواهد.
به نظر من زندان واقعی رمان ،جزیره نیست .
آیینه هم نیست .
ترس است.
ترس از اینکه اگر حقیقت آشکار شود دیگر نتوانیم به زندگی قبلی برگردیم .
و مگر نه اینکه همه ما این ترس را تجربه کردهایم .
گاهی سالها میدانیم رابطهای تمام شده ،اما حقیقت را عقب میاندازیم .
میدانیم باید شغلی را رها کنیم .
میدانیم باید شغلی را رها کنیم .
میدانیم باید از کسی دل بکنیم.
میدانیم باید خود واقعیمان را بپذیریم .
اما آماده دیدن حقیقت نیستیم.
چرا که هزینه پذیرش آن زیاد است.
و زمانی که در نهایت تصمیم بگیریم آن را بپذیریم لحظه بلوغ ماست.
جایی که مسِولیت دیدن و انتخاب کردن را میپذیریم.
و این شاید دشوارترین نوع آزادی باشد.
و در نهایت در پایان رمان مرکور، هازل خود را پیدا نمیکنداو فقط برای نخستین بار زندگی را که دیگران برایش نوشته اند،کنار میگذارد تا شاید روزی بتواند روایت زندگی خودش را بنویسد.
به نظرم این همان تفاوت میان “کشف حقیقت ” و “کشف خویشتن” است اولی یک لحظه است و دومی یک عمر.
شاید به همین دلیل است که پایان مرکور پیش از آنکه یک پایان باشد ،دعوتی است برای آغاز سفری که هر خواننده باید آن را در زندگی خودش ادامه دهد.
و می خواهم در چند جمله نظر نهایی خودم را از شخصیتها بگویم :
-زمانی که اجازه دادهایم دیگری هویت ما را تعریف کند هازل بودهایم.
-زمانی که از ترس از دست دادن ،خواستهایم واقعیت را کنترل کنیم ،کاپیتان بودهایم .
-و زمانی که فقط آیینه را مقابل کسی گرفته ایم ،بی آنکه او را مجبور به انتخاب کنیم ،فرانسواز بودهایم.
و همین چندلایگی است که به نظر من مرکور را به رمانی ماندگار تبدیل میکند.

آخرین دیدگاهها