دستگاه قهوهساز را خاموش میکنم و فنجان قهوه در دست روی صندلی پایهبلند پشت کانتر آشپزخانه مینشینم.
نگاهم به خیابان از پنچره باز هست و گوشم به اخبار تلویزیون روشن هال خانه .
مجری از اخبار سینما میگوید و جشنواره برلین .
فیلمی از یک کارگردان زن افغان و جایزه و …
فنجان در دستم مکث میکند و چیزی آرام در من در حال جدا شدن و بازگشت به گذشته است.
کافه رستوران بلخ.
خیابان کارگر جنوبی و جلسههای کتابخوانی مدرسه نویسندگی همراه با استاد کلانتری نازنین.
کافهای با پلههای چوبی و باریک که زیر پای هرکه بالا میآمد نالهای آرام سر میداد.
بوی غلیظ قهوه با رایحه نمناک چوب درهم آمیخته بود و گرد و غباری که در رقص نور تابیده از پنجره ها معلق بود روی انبوه کتابهای کتابخانه بزرگ کافه نفس تازه میکرد.
طبقه دوم جایی بود که ما جمع میشدیم نه لزومأ یک کلاس رسمی و نه یک کافهنشینی معمولی چیزی میان این دو .
پشت میزهای چوبی و پشت به انبوهی کتاب روی هم چیده شده مینشستیم و روبرویمان کاغدهایی پراکنده و پیشنویسهایی خط خطی پخش و پلا بود.
استکان های کمرباریک چای را مهمان کافه و صاحب خوشذوق آن بودیم و جابجا میشدند بیوقفه بین کاغذهای ما و دستانمان و آشپزخانه طبقه پایین .
او آنجا کار میکرد .
پسر افغان .
اولین بار شاید تنها به چشم یکی از چند جوان افغان دیدمش که در آن کافه مشغول به کار بودند .
آرام بود و بیادعا با حرکاتی که گمان میکردی عقبتر از زمان است.
اما در همین سکون و سکوت چیزی بود که به تدریج دیده میشد . نه یکباره .
و آن روز استکان چای را مقابلم گذاشت و ایستاد ،مکث کرد ،نگاه کرد و پرسید : شما همه نویسنده هستین؟
سوال ساده بود و اما در آن فضا هیچ چیز ساده نبود .
_ما شاید نوشتن را کمی بیشتر از بقیه دوست داریم
پاسخش را دادم و اما به این فکر کردم که شاید هم گمان میکنیم با نوشتن جهان کمی قابلتحملتر شود .
لبخند زد ،خیلی کوتاه و گذرا.
_مادرم قصههای قشنگی بلده،خیلی قشنگ.
و بعد انگار چیزی درونش راه باز کرده باشد ادامه داد ، پدرم هر شب ازش میخواد قصه بگه
همیشه ، هر شب همون قصههای تکراری ولی باز هم گوش میده.
چشمهایش برای لحظهای روشن شد ،حتی برق زد.
و آرامتر گفت:خودش هم مینویسه ،کتاب هم داره ،زیاد هم داره ،خیلی کتاب میخونه.
مکث کرد و بعد
_وقتی برم هرات قصههای مادرم را میارم ،اونهایی که پدرم نوشته ،گوش داده و نوشته .
نگاهم کرد نه با اطمینان با چیزی شبیه امیدی که شاید هنوز مردد بود .
_شما میخونین ؟
_حتمأ
_اگر خوب بود …چاپ هم میکنین.
این بار جوابم سادهتر از آن بود که وزن جملهاش را کامل در خودش جا دهد .
_اول بیارش.
استکان چای را برداشت و رفت ،از پلهها پایین رفت و اما انگار چیزی از او در فضا ماند.
حضور نبود ،بیشتر به انتظار شبیه بود.
بعد از آن هر هفته میآمدو هر بار جملهای تکرار میشد.
_هنوز نتونستم برم ها .
_باید بهم مرخصی بدن
_میخونین دیگه حتمأ
_حتما میارم.
_هر موقع برم و برگردم .
اما هیچ وقت عجلهای نداشت ،برای رفتن هم ،انگار خود انتظار بخشی از او شده بود .
گاهی هم حتی وقتی استکانی برای بردن روی میز نبود و تقاضا برای چای هم.
و وقتی همه ما مشغول نوشتن بودیم و گفتگو .
در سالن میماند ،میایستاد و به انبوه کتابهای چیده شده روی هم نگاه میکرد .
نه مثل کسی که به دنبال کتاب یا عنوان خاصی باشد ،بیشتر شبیه کسی که در جستجوی ردی از صدای خودش میگردد .
در جایی که هیچ وقت آن را ننوشته .
اواسط پاییز بود و هوا بیش از تصور سرد ،همه دوستان رفته بودند .
دلم فنجانی قهوه داغ میطلبید من مانده بودم تنها.
و از انبوه کاغذهای روی میز تنها نوشتههای پراکنده من مانده بود
تکههایی آزاد از داستان خوانده شده در جلسه ،تکههایی ناتمام و رها .
با همان لحن آرام و تکراری همیشگیاش میز را دستمال میکشید.
کاغذهایم را از مسیر دستمال نمناک جمع کردم .
_چرا اینجا کار میکنی ؟شاید فقط میخواستم حرفی بزنم ،سکوت نباشد همین .
_کار باید باشه .
_مادرم میگه ،مرد میشم با کار.
و بعد دوباره مکث کرد انگار بخواهد چیزی را به یاد بیاورد.
_ولی اینجا آدمها حرف میزنن.
_اینجا را دوست دارم ،شنیدن حرف را هم .
_اونجا ولی کمتر .
نگفت اونجا کجاست و نگفت چی کمتر ،شاید لازم هم نبود.
مدتی بعد نیامد ،نمیدیمش.
گفتم میآید ،در آشپزخانه مشغول شده شاید ،کوتاه هست حتما>
اما بعد طولانی شد، نبود و کم کم تبدیل شد به غیبت .
شاید نه ناگهانی ، آرام مثل خاموش شدن چراغی دور ،خیلی دور.
و جلسهها همچنان برقرار بود و استکانهای چای در رفت و آمد ،بین کاغذهای پراکنده روی میز و آشپزخانه طبقه پایین .
فقط آن نگاه ،آن مکثها آن انتظار نبود .
و اما برگشت وقتی که زمستان بود و برف و سوز .
و من در نگاه اول نشناختمش ،نه به خاطر چهرهاش و نه حتی سکوتش.
سکوتی که سنگینتر شده بود و آرامتر حتی.
مثل چیزی که دیگر جایی برای بیرون آمدن ندارد.
استکانهای چای را روی میز چید اما نایستاد ،برگشت برود
_کجا بودی ؟
باید میپرسیدم اینبار فقط قرار نبود حرفی گفته شود فقط برای اینکه سکوت نباشد .
کنجکاو بودم و بیش از آن منتظر .
_رفته بودم .
مکث کرد و بعد
_هرات.
و این بار اسم شهر مثل قبلترها نبود ،سبک نبود ،روشن هم نبود.
سنگین بود.
_دستنوشتهها چه شد ؟آوردی؟
داستانها را سراغ گرفتم ،قصههای مادرش.
مکث کرد دوباره و این پا و آن پا.
_نیست
_چی نیست؟
نگاهش نه پایین بود و نه بالا ،اصلأ نگاه نمیکرد ،نمی دانم کجا بود .
_هیچ چیز
و بعد دوباره مکث.
_پدرم را بردن
کلمه بردن در دهانش کامل نمیشد.
مثل چیزی که از واقعیت جلو زده باشد.
_و مادرت ؟
این بار پرسیدم برای اینکه دوباره سکوت نباشد ،برای اینکه او اینجا بود ،برای اینکه مادرش می خواست مرد بشود و شده بود؟
_دیگه قصه نمیگه
جند ثانیه سکوت کرد.
_قصهها تموم شدن ،شاید هم کسی نیست گوش بده .
و رفت .
قبل از آن اما یه کاغذ تاخورده را روی کاغذهای من گذاشت و زیر لب گفت :مادرم سواد داره ،پدرم بهش یاد داده ،که بنویسه ،قصههاش را .
بازش کردم
دست خطی زنانه بود .
قصهای از پرندهای که هر شب راه خانه را پیدا میکند و …
اما قصه وسط راه قطع شده بود ،نیمه مانده بود.
شاید هم فقط مکث بود و توقف .
او رفت و سال های زیادی هم رفتند.
جلسههای کتابخوانی کافه بلخ هم تمام شد.
و اما آن کاغذ تاخورده به امانت ماند میان کتابهای کتابخانه من . هنوز که هنوز است.
از روی صندلی بلند میشوم فنجان قهوه سرد سرد شده و اخبار هم تمام شده .
به خیابان نگاه میکنم از پنجره باز به رفت و آمدهای صبحگاهی و به این می اندیشم ،شاید بعضی قصهها اصلأ قرار نیست تمام شوند .
برای تمام شدن نوشته نمیشوند .
نوشته میشوند که گم نشوند .
به خیابان نگاه میکنم از پنجره باز ،به آمد و شد صبحگاهی.
برنامه تلویزیون ادامه دارد .
باید دوباره قهوه درست کنم .

آخرین دیدگاهها