اخبار ماهواره از اعتراضات فرانسه میگوید. پدرم از گسترش اعتراضها به میلان و آلبانی حرف میزند. در اینستاگرام، تصویر ویترینهای شکستهی فروشگاههای لوکس پاریس دستبهدست میشود.
مانا میگوید: «شاید دنیا دوباره به تفکر چپ برمیگرده.»
و من به این فکر میکنم که چه چیزی در جهان امروز، دوباره ما را به واژههایی مثل عدالت، برابری و انقلاب برگردانده است. آیا جهان در حال بازگشت است یا چیزهایی که خیال میکردیم پشت سر گذاشتهایم، هنوز با ما هستند؟
پدرم کتابی از کتابخانهاش به من میدهد؛ «آرش کمانگیر»، نوشتهی سیاوش کسرایی.
کتاب را میگیرم و به آرش فکر میکنم؛ انسانی که در روایت اسطورهای، جانش را در تیر میگذارد تا مرزی را تغییر دهد.
با خودم میگویم چقدر فاصله است میان آرمان و ایمان؛ میان رؤیای جهانی بهتر و باور به امکان ساختن آن.
شاید مسئلهی امروز ما کمبود آرمان نیست؛ فاصلهای است که میان آرمانها و زندگی واقعی آدمها افتاده است.
سرمایهداری از آزادی انتخاب و امکان پیشرفت میگوید؛ اما وقتی برای عدهای انتخاب میان چندین امکان وجود دارد و برای عدهای دیگر، انتخاب میان دو محرومیت، نمیتوان همهچیز را به تلاش فردی نسبت داد. آدمها همیشه از یک نقطه شروع نمیکنند.
شاید اعتراض، پیش از آنکه فریادی علیه یک نظام اقتصادی باشد، صدای کسانی است که احساس میکنند در نظمی که قرار بود به آنها فرصت بدهد، جایی برایشان نمانده است.
اما آیا هر اعتراضی نشانهی عدالتخواهی است؟ آیا شکستن ویترین یک فروشگاه لوکس، بهخودیخود اعتراضی به سرمایهداری است؟ خشم اجتماعی، میل به تصاحب و مطالبهی عدالت میتوانند در یک خیابان کنار هم قرار بگیرند، بیآنکه معنای یکسانی داشته باشند.
به این فکر میکنم که اعتراضها از کجا آغاز میشوند و در مسیر خود به کجا میرسند. آیا آنچه در پایان باقی میماند، همان چیزی است که مردم در آغاز میخواستند؟ گاهی صداهای دیگری به صدای معترضان میپیوندند و مسیر اعتراض را تغییر میدهند. گاهی هم نتیجه، با آرمانی که مردم را به خیابان آورده، فاصله پیدا میکند. حتی ممکن است مطالبهی عدالت، به محدودتر شدن همان آزادیهایی بینجامد که مردم برای به دست آوردنشان اعتراض کردهاند. و شاید کسانی از این تغییر مسیر سود ببرند، بیآنکه خود آغازگر آن بوده باشند.
از همینجا به تفکر چپ فکر میکنم؛ به آرمان برابری و رهایی از سلطه. آرمانی که هنوز میتواند به ما یادآوری کند انسان را نباید با درآمد و داراییاش سنجید. اما تاریخ نشان داده است که عدالت نیز، وقتی به ایمانی مطلق تبدیل شود، میتواند آزادی را قربانی کند؛ همانطور که به نام حقیقت، دین و رستگاری هم میتوان قدرت را از پاسخگویی معاف کرد.
مسئله فقط سرمایهداری یا چپ نیست. مسئله، هر نظمی است که خود را آنقدر محق میداند که انسان واقعی را زیر سایهی یک مفهوم بزرگ فراموش میکند؛ چه آن مفهوم بازار باشد، چه انقلاب و چه حقیقتی که صاحبان قدرت خود را تنها مفسران آن میدانند.
من نمیتوانم به جهانی بیتفاوت به رنج آدمها ایمان داشته باشم؛ اما به جهانی هم که برای درمان یک بیعدالتی، بیعدالتی دیگری را مجاز میداند، نمیتوانم.
به کتاب آرش نگاه میکنم. آیا هر آرمانی ارزش آن را دارد که انسان، خود و دیگران را قربانیاش کند؟ و چه کسی تشخیص میدهد آنچه به نام مردم، عدالت یا ایمان طلب میشود، واقعاً به سود مردم است؟
شاید ایمانِ لازم برای ساختن جهانی بهتر، نه یقین به یک نظریه، نه تسلیم در برابر یک رهبر و نه باور به مالکیت انحصاری حقیقت باشد؛ شاید تواناییِ ایستادن پای یک آرمان است، بیآنکه حق پرسیدن را از خودمان بگیریم.
نمیدانم اعتراضات امروز اروپا به کجا خواهد رسید و آیا جهان دوباره به چپ بازمیگردد یا نه. اما میدانم جامعهای که نتواند دربارهی نابرابریهایش حرف بزند، دیر یا زود با صدای بلندتری آنها را به یاد خواهد آورد.
به آرش فکر میکنم؛ به فاصلهی میان رؤیای نجات انسان و احترام به خودِ انسان.
وقتی آرمان هست و ایمان فرو میریزد، چه چیزی باقی میماند؟
شاید فقط یک پرسش.
و شاید هنوز، همین پرسش، آخرین چیزی باشد که نباید از دست بدهیم.



آخرین دیدگاهها