نگاهی به رمان «اهالی ماگنولیا»؛ وقتی روایت به کشف نمیرسد
زویا پیرزاد را بهواسطهی نثر آرام، نگاه جزئینگر و تواناییاش در روایت زندگی روزمره دوست دارم. در «چراغها را من خاموش میکنم» و «عادت میکنیم»، سادگی صرفاً شیوهای برای روایت ماجرا نیست؛ راهی است برای نزدیک شدن به جهان درونی آدمها، تناقضهایشان و رنجهایی که زیر پوست زندگی معمولی پنهان میمانند. با همین انتظار به سراغ «اهالی ماگنولیا» رفتم، اما تجربهی خواندن این رمان برایم متفاوت بود.
نقطهی قوت اثر، همچنان در مشاهدهی جزئیات زندگی و ساختن فضایی آشنا و روزمره است. روابط خانوادگی، همسایگی، خاطرهها و فقدانها، مصالح اصلی روایتاند؛ عناصری که میتوانند بستری برای ادبیاتی عمیق و انسانی باشند. مسئله اما نه انتخاب این جهان کمحادثه، بلکه چگونگی تبدیل آن به تجربهای ادبی و معنادار است.
به نظر میرسد تعدد شخصیتها در این رمان، گاه بیش از آنکه به غنای جهان داستان بینجامد، از تمرکز بر عمق روانی آنها میکاهد. سوسن، راوی داستان، با وجود جایگاه محوریاش، کمتر امکان ورود به لایههای پنهان وجود خود را به خواننده میدهد. شناخت ما از او بیشتر از خلال روایتش دربارهی دیگران شکل میگیرد تا مواجهه با کشمکشها و تناقضهای درونیاش. بسیاری از شخصیتهای فرعی نیز، با وجود حضور در روایت، کمتر از سطح نخست معرفی فراتر میروند و به شخصیتهایی مستقل و ماندگار تبدیل میشوند.
این کاستی در برخی تحولات داستانی نیز به چشم میآید. تغییر رفتار اصلان پس از پذیرفته شدن ژیلا در کالج و عبور نسبتاً سریع آراکس از رنجش عاطفیاش نسبت به والدین، برای من از زمینهچینی روانشناختی کافی برخوردار نبودند. همچنین برخی مرگهای ناگهانی و تغییر رفتارها، بیش از آنکه به کشف لایههای تازهای از شخصیتها بینجامند، در خدمت پیشبرد روایت قرار میگیرند. حال آنکه در داستانی با چنین رویکردی، اهمیت رویدادها نه در تعداد یا شدت آنها، بلکه در تأثیری است که بر شناخت خواننده از شخصیتها میگذارند.
پایانبندی نیز نتوانست این فاصله را جبران کند. انتظار نمیرود همهی تعارضها حل شوند یا شخصیتها به سرانجامی خوش برسند؛ اما پایان، حتی اگر باز و مبهم باشد، باید از منطق تحولات پیشین برآید و به تجربهی خواندن عمق یا معنایی تازه ببخشد. در برداشت من، برخی گرهگشاییهای پایانی به اندازهی کافی زمینهسازی نشدهاند و نمیتوانند پراکندگی روایت را به کلیتی اقناعکننده تبدیل کنند.
سادگی در ادبیات، مترادف سطحیبودن نیست؛ همانطور که پیچیدگی ظاهری نیز بهتنهایی تضمینکنندهی ارزش ادبی نیست. هنر روایت زندگی روزمره در آن است که از دل جزئیات آشنا، به کشفی دربارهی انسان برسد؛ کشفی که نگاه خواننده را دگرگون کند یا پرسشی ماندگار در ذهن او باقی بگذارد. تفاوت تجربهی من از «اهالی ماگنولیا» با «چراغها را من خاموش میکنم» نیز در همین نقطه شکل میگیرد: در اثر پیشین، جزئیات بهتدریج به شناختی عمیقتر از شخصیت و جهان او میانجامند؛ اما در این رمان، بسیاری از روایتها در سطح خود باقی میمانند و کمتر به دریچهای برای ورود به جهان درونی آدمها تبدیل میشوند.
این نقد از موضع بیاعتنایی به قلم زویا پیرزاد نوشته نمیشود؛ برعکس، از انتظاری برمیآید که آثار پیشین او در خواننده ایجاد کردهاند. «اهالی ماگنولیا» برای من، با وجود ظرفیتهای موضوعی و اجتماعیاش، در تبدیل این ظرفیتها به تجربهای روایی منسجم و ماندگار به همان اندازه موفق نیست. زیرا داشتن حرفی برای گفتن، هرقدر انسانی و قابلتأمل، با موفقیت در پرداخت ادبی آن یکسان نیست؛ میان این دو، فاصلهای وجود دارد که تنها هنر روایت میتواند از میان بردارد.



آخرین دیدگاهها