قصه ای که دلمان می خواست واقعی باشد

قصه ای که دلمان می خواست واقعی باشد

سری به گروه دوستان زدم. یکی از دوستان ویدئویی فرستاده بود که حسابی دلم رو برد.

دختر کوچکی بود که گل می‌فروخت و خواهر کوچکش رو پشتش حمل می‌کرد. توی یک مرکز خرید بزرگ، پشت پیانو نشسته بود و برای پدر بیمارش می‌خوند. اشک می‌ریخت و آدم‌ها دورش جمع شده بودن و همه همراه دخترک اشک می ریختند و در پایان تمام گلهای زیبا را خریدند
و آخر سر، زن و مردی مهربان و به ظاهر متمول قبول کردن هزینه‌ی درمان پدرش رو بپردازن.

من هم مثل خیلی‌های دیگه تحت تأثیر قرار گرفتم حتی ویدئو رو برای چند نفر فرستادم و برای مادرم داستانش را تعریف کردم.
دلم می‌خواست این قصه‌ی کوچک رو با بقیه قسمت کنم؛ قصه‌ای که برای چند دقیقه، آدم رو به مهربونی امیدوار می‌کرد.

اما کمی بعد، یکی از دوستان نوشت که این‌ها تصویرهای خیالی‌ان؛ و‌ما باید با واقعیت زندگی روبرو باشیم تا تصویرهای ایده آل و رویاهایی هوش مصنوعی برایمان می سازه .
دوست دیگری هم موافق این نظر بود و عقیده داشت این ویدئو‌
شبیه فیلم‌های هندی و ترکی است ، با پایان‌های خوشی که توی زندگی واقعی کمتر می‌بینیم.

حرفشون من رو به فکر برد.

راست می‌گفتن. زندگی همیشه این‌طوری نیست. خیلی وقت‌ها بچه‌هایی هستن که بار زندگی رو از همون کودکی به دوش می‌کشن و هیچ‌کس هم پیدا نمی‌شه که دستشون رو بگیره. خیلی از پدرها و مادرها بیمار می‌مونن، بی‌اونکه کسی از راه برسه و گرهی از کارشون باز کنه.

اما با خودم فکر کردم، مگر ما از بچگی با قصه‌ها بزرگ نشدیم؟ قصه‌هایی که توشون بالاخره دستی از راه می‌رسید، کسی به داد کسی می‌رسید و همه‌چیز، دست‌کم برای یک بار هم که شده، خوب تموم می‌شد؟

ما خیلی زود فهمیدیم که زندگی همیشه شبیه قصه‌ها نیست. اما هنوز هم قصه می‌خونیم، فیلم می‌بینیم و از دیدن یک اتفاق خوب خوشحال می‌شیم.

شاید چون می‌دونیم جهان همون چیزیه که هست، اما گاهی دلمون می‌خواد جور دیگه‌ای هم باشه.

فکر می‌کنم چیزی که من رو تحت تأثیر قرار داد، بیشتر از اشک‌های دخترک یا پایان خوش داستان، این بود که آدم‌ها ایستادن و دیدنش. از کنارش نگذشتن. دردش رو شنیدن و خواستن کاری براش بکنن.

البته می‌دونم که این ویدئو واقعی نیست و نمی‌شه با چند دقیقه اشک و هیجان، خیال کرد مشکلات آدم‌ها حل شده. اگر قرار باشه رنج یک کودک فقط وسیله‌ای برای گرفتن بازدید بیشتر باشه، حتماً جای نقد داره.

اما دلم نمی‌خواد فقط به این دلیل که قصه‌ای واقعی نیست، زیبایی‌ش رو هم انکار کنم.

گاهی یک قصه، حتی اگر ساخته‌ی خیال باشه، چیزی رو یادمون می‌آره که دلمون براش تنگ شده؛ اینکه آدم‌ها هنوز می‌تونن هوای همدیگه رو داشته باشن.

شاید مهم این باشه که بعد از تموم شدن ویدئو، همه‌چیز برای ما هم تموم نشه. شاید اگر یک روز، توی خیابون یا اتوبوس، حواسمون بیشتر به آدمی باشه که حال خوبی نداره، اون چند دقیقه تماشا بیهوده نبوده.

من نمی‌خوام برای دیدن واقعیت، رؤیا رو کنار بذارم؛ همون‌طور که نمی‌خوام برای لذت بردن از یک رؤیا، چشمم رو روی واقعیت ببندم.

فکر می‌کنم می‌شه هر دو رو با هم داشت؛ هم چشم‌هایی که واقعیت رو می‌بینن و هم دلی که هنوز با دیدن چند دقیقه مهربونی، حتی توی یک قصه‌ی ساختگی، تکون می‌خوره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط