دستهای پُر، درهای بسته
درباره بارهایی که با خود حمل میکنیم و درهایی که پشت آنها منتظر ما هستند
ماشین را در حاشیه کوچه پارک کردم. باید تا یک ساعت دیگر به قراری از پیش تعیینشده میرسیدم.
کیسههای خرید را که تعدادشان هم کم نبود، از صندوق عقب برداشتم و به سمت خانه راه افتادم. سنگین و آهسته قدم برمیداشتم و همزمان به جلسه کتابخوانی و گفتوگوی دوستان درباره کتاب «یک سفر شفابخش» فکر میکردم. صحبتها و نکتههای مطرحشده در جلسه هنوز در ذهنم میچرخید و من مشغول مرور آنها بودم.
پشت در خانه که رسیدم، تازه متوجه شدم کیسههای خرید تمام فضای دستهایم را اشغال کردهاند. نمیتوانستم کلید را از کیفم بیرون بیاورم. با این حال، سماجت عجیبی داشتم که کیسهها را زمین نگذارم. در کشاکش این تقلا، سرانجام در خانه باز شد و دخترم در آستانه در ظاهر شد.
با تعجب به من نگاه کرد؛ به چهره مستأصلم و کیسههایی که دستهایم را تا آخرین ظرفیت پر کرده بودند.
با خوشحالی از باز شدن در وارد خانه شدم. دخترم در همان حال که از کنارم میگذشت گفت: «برایت یک پادکست میفرستم، حتماً گوش کن.»
سری به نشانه تأیید تکان دادم.
خریدها را جابهجا کردم و کمی بعد، پادکست را به صدا درآوردم.
ماجرای نقاشی بود که با انبوهی از وسایل هنری، از رنگ و قلممو گرفته تا سهپایه و بوم، پشت در آتلیه تازهاش ایستاده بود. آتلیهای بزرگ و پرنور که قرار بود آغاز فصل تازهای از زندگی هنری او باشد.
اما مشکلی وجود داشت؛ دستهایش آنقدر پر بود که نمیتوانست در را باز کند.
دری که شاید حتی با فشار نوک پنجه پا هم باز میشد، پشت بارهایی بسته مانده بود که نقاش حاضر نبود لحظهای زمین بگذارد.
او آنقدر درگیر نگه داشتن ابزارهایش بود که فراموش کرده بود برای ورود به فضای تازه، ابتدا باید راهی برای باز کردن در پیدا کند.
به این فکر کردم که چه تصویر آشنایی!
ناگهان ماجرای خودم و کیسههای خرید جلوی چشمم آمد. من هم چند دقیقه پیش پشت دری ایستاده بودم که باز کردنش کار دشواری نبود؛ اما دستهای پرم اجازه نمیدادند حتی کلید را از کیفم بیرون بیاورم.
با خودم فکر کردم چقدر از اتفاقات زندگی ما شبیه همین ماجراست.
ما هم گاهی آنقدر دستها و ذهنمان را از چیزهای مختلف پر میکنیم که دیگر جایی برای تجربههای تازه باقی نمیماند.
بارهایی که همیشه هم از جنس وسایل و اشیای مادی نیستند. گاهی خاطراتی هستند کهنه و فرسوده، رنجهایی که هنوز با خود حمل میکنیم، دلخوریهایی که فرصت عبور از آنها را به خود ندادهایم، ترسهایی که سالهاست تصمیمهای ما را تحت تأثیر قرار میدهند و مسئولیتهایی که شاید زمانی با میل و علاقه پذیرفتهایم، اما حالا دیگر توان حمل همه آنها را نداریم.
گاهی هم بار ما از جنس انتظاراتی است که از خودمان ساختهایم؛ اینکه همیشه باید قوی باشیم، همیشه در دسترس بمانیم، مراقب همه باشیم، کسی را ناراحت نکنیم و هیچ کاری را ناتمام نگذاریم.
شاید عجیب باشد، اما گاهی حتی موفقیتهای گذشته، باورهای قدیمی و تصویری که سالها از خودمان ساختهایم نیز میتوانند به باری بر دوشمان تبدیل شوند؛ باری که اجازه نمیدهد خودمان را در موقعیتی تازه و متفاوت تجربه کنیم.
از منظر روانشناسی، رها کردن همیشه کار سادهای نیست. ما به چیزهای آشنا، حتی اگر آزاردهنده باشند، دلبستگی پیدا میکنیم. گاهی ترس از ناشناختهها، احساس گناه، عادت یا حتی تصور مسئولیتپذیری، ما را به نگه داشتن چیزهایی وادار میکند که دیگر ضرورتی برای حملشان وجود ندارد.
شاید به همین دلیل است که بعضی از ما سالها با رنجی قدیمی زندگی میکنیم، رابطهای فرسوده را ادامه میدهیم یا مسئولیتهایی را به دوش میکشیم که سهم ما نیستند.
البته رها کردن به معنای فراموش کردن، انکار گذشته یا شانه خالی کردن از مسئولیت نیست. گاهی باید چیزی را بپذیریم، گاهی ببخشیم، گاهی مرزی تازه تعریف کنیم و گاهی هم فقط یاد بگیریم باری را که ضرورتی برای حمل دائمی آن نیست، در جای خودش بگذاریم.
شاید لازم باشد هر از گاهی از خودمان بپرسیم: چه چیزهایی را هنوز با خود حمل میکنم؟ کدامیک از آنها واقعاً به زندگی امروز من تعلق دارند؟ و کدامها فقط از سر عادت، ترس یا ناتوانی در دل کندن، همچنان با من ماندهاند؟
به نظرم سبک شدن، پیش از آنکه یک اتفاق بیرونی باشد، نوعی آگاهی درونی است؛ شناختن چیزهایی که باید نگه داریم و پذیرفتن چیزهایی که زمان زمین گذاشتنشان رسیده است.
شاید برای ورود به بعضی از اتاقهای تازه زندگی، لازم نباشد چیزی به داشتههایمان اضافه کنیم. شاید فقط باید دستهایمان را کمی آزاد کنیم.
درها همیشه آنقدرها هم بسته نیستند؛ گاهی این دستهای پُر ماست که اجازه نمیدهد کلید را پیدا کنیم.
و شاید زندگی، بیش از آنکه به آدمهایی نیاز داشته باشد که همیشه بار بیشتری برمیدارند، به آدمهایی نیاز دارد که بلد باشند بهموقع بایستند، بارشان را سبک کنند و دوباره راه بیفتند.
شاید بعضی درها را نه با زور بیشتر، بلکه با دستهای آزادتر میتوان گشود.



یک پاسخ
بسیار زیبا و عمیق و آموزنده بود سپاس فراوان از قلم دلنشینتان 🙏🌹🌹