به قد آدم ها دست نزنید

به قد آدم‌ها دست نزنید

پدرم گفت:
«امروز رفتم پمپ بنزین. دیروز بنزین زده بودم و اپراتور جایگاه موقع حساب کردن، یک صفر کم گذاشته بود. امروز که متوجه شدم، برگشتم تا مابه‌التفاوت را پرداخت کنم. خیلی محترمانه گفتم دیروز مبلغ را اشتباه حساب کرده‌اید و من آمده‌ام بقیه پول را بدهم. می‌دانی چه جوابی شنیدم؟ با ترشرویی نگاهم کرد و گفت: “نمی‌تونستی دیروز بگی؟ حالا یادت افتاده؟” انگار نه انگار که من برای پرداخت پولی برگشته بودم که از قلم افتاده بود!»

پدر لحظه‌ای مکث کرد و ادامه داد:
«راستش خیلی هم تعجب نکردم. گاهی فکر می‌کنم شاید ما باید رفتارمان را با بعضی آدم‌ها تغییر بدهیم. انگار بعضی‌ها احترام را نه نشانه شخصیت آدم، که فرصتی برای بی‌احترامی بیشتر می‌بینند.»

من در خانه پدر و مادرم نشسته بودم و به حرف‌های پدر گوش می‌دادم.

ساعتی پیش از یک نشست فرهنگی خوب و دلنشین برگشته بودم و برای دیدن آن‌ها به خانه‌شان رفته بودم.

حرف‌های پدر، مرا به اتفاق دیگری در همان روز برد؛ اتفاقی که در آن نشست فرهنگی تجربه کرده بودم.

نشستی که با دعوت محترمانه دبیر آن و فرصتی ارزشمند برای گفت‌وگو و هم‌اندیشی آغاز شده بود، اما در میان مهمانان، خانمی که ظاهراً از برگزارکنندگان برنامه بود و پیش از آن آشنایی‌ای با هم نداشتیم، چند بار برخوردی داشت که به نظرم چندان حرفه‌ای و محترمانه نبود.

من ترجیح دادم اهمیتی ندهم و اجازه بدهم خانم دعوت‌کننده، که خود زنی محترم و باتجربه بود، در صورت لزوم تذکر لازم را بدهد.

با خودم فکر کردم شاید بخشی از ماجرا به رفتار خودم برمی‌گشت.

من طبق عادت سال‌های معلمی، که همیشه سر ساعت و گاهی حتی زودتر از موعد در محل کار حاضر می‌شدم، زودتر به نشست رسیده بودم. هنوز همه مهمان‌ها نیامده بودند و من هم خیلی ساده و بی‌تکلف، دست به کار شده بودم؛ در چیدن صندلی‌ها، مرتب کردن جایگاه‌ها و حتی نظم دادن به کاتالوگ‌ها و بروشورهای نشست کمک کرده بودم.

نه از سر وظیفه، نه برای جلب توجه؛ فقط چون فکر می‌کردم وقتی به یک جمع دعوت می‌شوی، می‌توانی به اندازه خودت در بهتر برگزار شدن آن سهیم باشی.

شاید همین رفتار صمیمانه، از نگاه کسی، معنای دیگری پیدا کرده بود.

حرف‌های پدر و خاطره خودم را کنار هم گذاشتم. دو اتفاق در دو فضای کاملاً متفاوت؛ یکی در یک جایگاه سوخت و دیگری در یک نشست فرهنگی. اما انگار هر دو از یک نقطه به هم می‌رسیدند.

با خودم گفتم چقدر عجیب است که گاهی آدم‌ها، وقتی با احترام و فروتنی روبه‌رو می‌شوند، به‌جای آنکه آن را نشانه شخصیت طرف مقابل بدانند، به حساب ضعف، ناآگاهی یا پایین‌تر بودن جایگاه او می‌گذارند.

شاید بعضی‌ها هنوز نمی‌دانند که مؤدب بودن، به معنای ناتوانی در پاسخ دادن نیست؛ کمک کردن، نشانه نداشتن جایگاه نیست و بی‌ادعایی را نباید با بی‌اهمیتی اشتباه گرفت.

یادم آمد دوستی نازنین، در گفت‌وگویی، جمله‌ای گفت که در ذهنم مانده است:

«به قد آدم‌ها دست نزنید.»

و حالا بیشتر از همیشه به معنای این جمله فکر می‌کنم.

شاید ما گاهی بیش از اندازه تلاش می‌کنیم آدم‌ها را بزرگ کنیم؛ برایشان جایگاه می‌سازیم، اعتبار می‌تراشیم، نادیده گرفتن‌ها و بی‌مهری‌هایشان را توجیه می‌کنیم و حتی وقتی رفتارشان از اندازه شخصیتشان فراتر نمی‌رود، باز هم سعی می‌کنیم آن‌ها را بلندتر از آنچه هستند ببینیم.

اما مگر قرار است همه را به اندازه تصوری که دوست داریم از آن‌ها داشته باشیم، بزرگ کنیم؟

شاید بهتر باشد آدم‌ها را همان‌طور که هستند ببینیم؛ نه کوچک‌تر و نه بزرگ‌تر.

و مهم‌تر از آن، اجازه ندهیم رفتار دیگران، اندازه ما را در چشم خودمان تغییر دهد.

من هنوز هم دوست دارم اگر زودتر به جایی رسیدم، در مرتب کردن صندلی‌ها کمک کنم؛ اگر کسی اشتباهی کرد، محترمانه یادآوری کنم و اگر فرصتی برای همدلی و همراهی بود، از آن دریغ نکنم.

فقط شاید از این به بعد بیشتر حواسم باشد که مهربانی و فروتنی، قرار نیست به بهای نادیده گرفتن حرمت خودمان تمام شود.

به قد آدم‌ها دست نزنید؛
نه قرار است آن‌ها را بلندتر کنیم و نه خودمان را کوتاه‌تر.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط